تبليغاتX
شــــــــــور حسینــــــــــی
به وبلاگ شــــــور حسینـــــــی خوش آمدید
 بابا حیدر
 
 
ولادت با سعادت امیر المومنین حضرت علی (علیه السلام) بر تمام مسلمانان جهان تبریک باد.

تعجیل در فرج امام زمان صلوات.

|+| نوشته شده توسط آرش کوهساری در دوشنبه یکم تیر 1388 | موضوع: |
 انديشه امام على

انديشه‏هاى اخلاقى

تقوی

تقوا از رايجترين كلمات نهج البلاغه است.در كمتر كتابى مانند نهج البلاغه بر عنصر تقوا تكيه شده است،و در نهج البلاغه به كمتر معنى و مفهومى به اندازه تقوا عنايت شده است .تقوا چيست؟

معمولا چنين فرض مى‏شود كه تقوا يعنى«پرهيزكارى» و به عبارت ديگر تقوا يعنى يك روش عملى منفى،هر چه اجتنابكارى و پرهيزكارى و كناره‏گيرى بيشتر باشد تقوا كاملتر است.

طبق اين تفسير اولا تقوا مفهومى است كه از مرحله عمل انتزاع مى‏شود،ثانيا روشى است منفى،ثالثا هر اندازه جنبه منفى شديدتر باشد تقوا كاملتر است.

به همين جهت متظاهران به تقوا براى اينكه كوچكترين خدشه‏اى بر تقواى آنها وارد نيايد از سياه و سفيد،تر و خشك،گرم و سرد اجتناب مى‏كنند و از هر نوع مداخله‏اى در هر نوع كارى پرهيز مى‏نمايند.

شك نيست كه اصل پرهيز و اجتناب يكى از اصول زندگى سالم بشر است.در زندگى سالم،نفى و اثبات،سلب و ايجاب،ترك و فعل،اعراض و توجه توأم است.با نفى و سلب است كه مى‏توان به اثبات و ايجاب رسيد،و با ترك و اعراض مى‏توان به فعل و توجه تحقق بخشيد.

كلمه توحيد يعنى كلمه«لا اله الا الله»مجموعا نفيى است و اثباتى،بدون نفى ما سوا دم از توحيد زدن ناممكن است.اين است كه عصيان و تسليم،كفر و ايمان قرين يكديگرند،يعنى هر تسليمى متضمن عصيانى و هر ايمانى مشتمل بر كفرى و هر ايجاب و اثبات مستلزم سلب و نفيى است: فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى.

اما اولا پرهيزها و نفيها و سلبها و عصيانها و كفرها در حدود«تضاد»هاست.پرهيز از ضدى براى عبور به ضد ديگر است،بريدن از يكى مقدمه پيوند با ديگرى است.

از اين رو پرهيزهاى سالم و مفيد،هم جهت و هدف دارد و هم محدود است به حدود معين.پس يك روش عملى كوركورانه كه نه جهت و هدفى دارد و نه محدود به حدى است،قابل دفاع و تقديس نيست.

ثانيا مفهوم تقوا در نهج البلاغه مرادف با مفهوم پرهيز حتى به مفهوم منطقى آن نيست.تقوا در نهج البلاغه نيرويى است روحانى كه بر اثر تمرينهاى زياد پديد مى‏آيد و پرهيزهاى معقول و منطقى از يك طرف سبب و مقدمه پديد آمدن اين حالت روحانى است و از طرف ديگر معلول و نتيجه آن است و از لوازم آن به شمار مى‏رود.

اين حالت،روح را نيرومند و شاداب مى‏كند و به آن مصونيت مى‏دهد.انسانى كه از اين نيرو بى‏بهره باشد،اگر بخواهد خود را از گناهان مصون و محفوظ بدارد چاره‏اى ندارد جز اينكه خود را از موجبات گناه دور نگه دارد،و چون همواره موجبات گناه در محيط اجتماعى وجود دارد ناچار است از محيط كنار بكشد و انزوا و گوشه‏گيرى اختيار كند.

مطابق اين منطق يا بايد متقى و پرهيزكار بود و از محيط كناره‏گيرى كرد و يا بايد وارد محيط شد و تقوا را بوسيد و كنارى گذاشت.طبق اين منطق هر چه افراد اجتنابكارتر و منزوى‏تر شوند جلوه تقوايى بيشترى در نظر مردم عوام پيدا مى‏كنند.

اما اگر نيروى روحانى تقوا در روح فردى پيدا شد،ضرورتى ندارد كه محيط را رها كند،بدون رها كردن محيط،خود را پاك و منزه نگه مى‏دارد.

دسته اول مانند كسانى هستند كه براى پرهيز از آلودگى به يك بيمارى مسرى،به دامنه كوهى پناه مى‏برند و دسته دوم مانند كسانى هستند كه با تزريق نوعى واكسن،در خود مصونيت به وجود مى‏آورند و نه تنها ضرورتى نمى‏بينند كه از شهر خارج و از تماس با مردم پرهيز كنند،بلكه به كمك بيماران مى‏شتابند و آنان را نجات مى‏دهند.آنچه سعدى در گلستان آورده نمونه دسته اول است:

بديدم عابدى در كوهسارى‏ قناعت كرده از دنيا به غارى‏ چرا گفتم به شهر اندر نيايى‏ كه بارى بند از دل برگشايى؟ بگفت آنجا پريرويان نغزند چو گل بسيار شد پيلان بلغزند

نهج البلاغه تقوا را به عنوان يك نيروى معنوى و روحى كه بر اثر ممارست و تمرين پديد مى‏آيد و به نوبه خود آثار و لوازم و نتايجى دارد و از آن جمله پرهيز از گناه را سهل و آسان مى‏نمايد،طرح و عنوان كرده است:

ذمتى بما اقول رهينة و انا به زعيم.ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوى عن تقحم الشبهات.

همانا درستى گفتار خويش را ضمانت مى‏كنم و عهده خود را در گرو گفتار خويش قرار مى‏دهم .اگر عبرتهاى گذشته براى يك شخص آينه قرار گيرد،تقوا جلو او را از فرو رفتن در كارهاى شبهه‏ناك مى‏گيرد. تا آنجا كه مى‏فرمايد:

الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها و خلعت لجمها فتقحمت بهم فى النار.الا و ان التقوى مطايا ذلل حمل عليها اهلها و اعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة.

----------------------------------------------

صفحه2

همانا خطاها و گناهان و زمام را در اختيار هواى نفس‏[قرار]دادن،مانند اسبهاى سركش و چموشى است كه لجام از سر آنها بيرون آورده شده و اختيار از كف سوار بيرون رفته باشد و عاقبت اسبها سوارهاى خود را در آتش افكنند.و مثل تقوا مثل مركبهاى رهوار و مطيع و رام است كه مهارشان در دست سوار است و آن مركبها با آرامش سوارهاى خود را به سوى بهشت مى‏برند.

در اين خطبه تقوا به عنوان يك حالت روحى و معنوى كه اثرش ضبط و مالكيت نفس است ذكر شده است.اين خطبه مى‏گويد لازمه بى‏تقوايى و مطيع هواى نفس بودن،ضعف و زبونى و بى‏شخصيت بودن در برابر محركات شهوانى و هواهاى نفسانى است.انسان در آن حالت مانند سوار زبونى است كه از خود اراده و اختيارى ندارد و اين مركب است كه به هر جا كه دلخواهش هست مى‏رود .لازمه تقوا قدرت اراده و شخصيت معنوى داشتن و مالك حوزه وجود خود بودن است،مانند سوار ماهرى كه بر اسب تربيت شده‏اى سوار است و با قدرت و تسلط كامل آن اسب را در جهتى كه خود انتخاب كرده مى‏راند و اسب در كمال سهولت اطاعت مى‏كند.

ان تقوى الله حمت اولياء الله محارمه و الزمت قلوبهم مخافته حتى اسهرت لياليهم و اظمأت هواجرهم.

تقواى الهى اولياى خدا را در حمايت خود قرار داده،آنان را از تجاوز به حريم منهيات الهى باز داشته است و ترس از خدا را ملازم دلهاى آنان قرار داده است،تا آنجا كه شبهايشان را بى خواب(به سبب عبادت)و روزهايشان را بى آب(به سبب روزه)گردانيده است.

در اينجا على عليه السلام تصريح مى‏كند كه تقوا چيزى است كه پرهيز از محرمات الهى و همچنين ترس از خدا،از لوازم و آثار آن است.پس در اين منطق تقوا نه عين پرهيز است و نه عين ترس از خدا،بلكه نيرويى است روحى و مقدس كه اين امور را به دنبال خود دارد.

فان التقوى فى اليوم الحرز و الجنة و فى غد الطريق الى الجنة.

همانا تقوا در امروز دنيا براى انسان به منزله يك حصار و به منزله يك سپر است و در فرداى آخرت راه به سوى بهشت است.

در خطبه‏156 تقوا را به پناهگاهى بلند و مستحكم تشبيه فرموده كه دشمن قادر نيست در آن نفوذ كند.

در همه اينها توجه امام معطوف است به جنبه روانى و معنوى تقوا و آثارى كه بر روح مى‏گذارد،به طورى كه احساس ميل به پاكى و نيكوكارى و احساس تنفر از گناه و پليدى در فرد به وجود مى‏آورد.

نمونه‏هاى ديگرى هم در اين زمينه هست و شايد همين قدر كافى باشد و ذكر آنها ضرورتى نداشته باشد.

تقوا مصونيت است نه محدوديت

سخن در باره عناصر موعظه‏اى نهج البلاغه بود.از عنصر«تقوا»آغاز كرديم.ديديم كه از نظر نهج البلاغه تقوا نيرويى است روحى،نيرويى مقدس و متعالى كه منشأ كششها و گريزهايى مى‏گردد،كشش به سوى ارزشهاى معنوى و فوق حيوانى،و گريز از پستيها و آلودگيهاى مادى.از نظر نهج البلاغه تقوا حالتى است كه به روح انسان شخصيت و قدرت مى‏دهد و آدمى را مسلط به خويشتن و مالك«خود»مى‏نمايد .

تقوا مصونيت است

در نهج البلاغه بر اين معنى تأكيد شده كه تقوا حفاظ و پناهگاه است نه زنجير و زندان و محدوديت.بسيارند كسانى كه ميان«مصونيت»و«محدوديت»فرق نمى‏نهند و با نام آزادى و رهايى از قيد و بند،به خرابى حصار تقوا فتوا مى‏دهند.

قدر مشترك پناهگاه و زندان«مانعيت»است،اما پناهگاه مانع خطرهاست و زندان مانع بهره‏بردارى از موهبتها و استعدادها.اين است كه على عليه السلام مى‏فرمايد:

اعلموا عباد الله ان التقوى دار حصن عزيز،و الفجور دار حصن ذليل، لا يمنع اهله و لا يحرز من لجأ اليه.الا و بالتقوى تقطع حمة الخطايا.

بندگان خدا!بدانيد كه تقوا حصار و بارويى بلند و غير قابل تسلط است،و بى‏تقوايى و هرزگى حصار و بارويى پست است كه مانع و حافظ ساكنان خود نيست و آن كس را كه به آن پناه ببرد حفظ نمى‏كند.همانا با نيروى تقوا نيش گزنده خطاكاريها بريده مى‏شود.

على عليه السلام در اين بيان عالى خود گناه و لغزش را كه به جان آدمى آسيب مى‏زند،به گزنده‏اى از قبيل مار و عقرب تشبيه مى‏كند،مى‏فرمايد نيروى تقوا نيش اين گزندگان را قطع مى‏كند.

على عليه السلام در برخى از كلمات تصريح مى‏كند كه تقوا مايه اصلى آزاديهاست،يعنى نه تنها خود قيد و بند و مانع آزادى نيست،بلكه منبع و منشأ همه آزاديهاست.

در خطبه 221 مى‏فرمايد:

فان تقوى الله مفتاح سداد و ذخيرة معاد و عتق من كل ملكة و نجاة من كل هلكة.

همانا تقوا كليد درستى و توشه قيامت و آزادى از هر بندگى و نجات از هر تباهى است.

----------------------------------------------

صفحه3

مطلب روشن است،تقوا به انسان آزادى معنوى مى‏دهد،يعنى او را از اسارت و بندگى هوا و هوس آزاد مى‏كند،رشته آز و طمع و حسد و شهوت و خشم را از گردنش بر مى‏دارد و به اين ترتيب ريشه رقيتها و بردگيهاى اجتماعى را از بين مى‏برد.مردمى كه بنده و برده پول و مقام و راحت طلبى نباشند،هرگز زير بار اسارتها و رقيتهاى اجتماعى نمى‏روند.

در نهج البلاغه درباره آثار تقوا زياد بحث شده است و ما لزومى نمى‏بينيم در باره همه آنها بحث كنيم.منظور اصلى اين است كه مفهوم حقيقى تقوا در مكتب نهج البلاغه روشن شود تا معلوم گردد كه اينهمه تأكيد نهج البلاغه بر روى اين كلمه براى چيست.

در ميان آثار تقوا كه بدان اشاره شده است،از همه مهمتر دو اثر است:يكى روشن‏بينى و بصيرت،و ديگر توانايى بر حل مشكلات و خروج از مضايق و شدايد.و چون در جاى ديگر به تفصيل در اين باره بحث كرده‏ايمو بعلاوه از هدف اين بحث كه روشن كردن مفهوم حقيقى تقواست بيرون است،از بحث درباره آنها خوددارى مى‏كنيم.

ولى در پايان بحث«تقوا»دريغ است كه از بيان اشارات لطيف نهج البلاغه در باره تعهد متقابل«انسان»و«تقوا»خوددارى كنيم.

تعهد متقابل

در نهج البلاغه با اينكه اصرار شده كه تقوا نوعى ضامن و وثيقه است در برابر گناه و لغزش،به اين نكته توجه داده مى‏شود كه در عين حال انسان از حراست و نگهبانى تقوا نبايد آنى غفلت ورزد.تقوا نگهبان انسان است و انسان نگهبان تقوا،و اين دور محال نيست بلكه دور جايز است.

اين نگهبانى متقابل از نوع نگهبانى انسان و جامه است كه انسان نگهبان جامه از دزديدن و پاره شدن است و جامه نگهبان انسان از سرما و گرماست،و چنانكه مى‏دانيم قرآن كريم از تقوا به«جامه»تعبير كرده است:«و لباس التقوى ذلك خير».

على عليه السلام در باره نگهبانى متقابل انسان و تقوا مى‏فرمايد:

ايقظوا بها نومكم و اقطعوا بها يومكم و اشعروها قلوبكم و ارحضوا بها ذنوبكم...الا فصونوها و تصونوا بها.

خواب خويش را به وسيله تقوا تبديل به بيدارى كنيد و وقت خود را با آن به پايان رسانيد و احساس آن را در دل خود زنده نماييد و گناهان خود را با آن بشوييد...همانا تقوا را صيانت كنيد و خود را در صيانت تقوا قرار دهيد.

و هم مى‏فرمايد:

اوصيكم عباد الله بتقوى الله فانها حق الله عليكم و الموجبة على الله حقكم و ان تستعينوا عليها بالله و تستعينوا بها على الله.

بندگان خدا!شما را سفارش مى‏كنم به تقوا.همانا تقوا حق الهى است بر عهده شما و پديد آورنده حقى است از شما بر خداوند.سفارش مى‏كنم كه با مدد از خدا به تقوا نائل گرديد و با مدد تقوا به خدا برسيد.

مجموعه آثار جلد 16 صفحه 502

استاد شهيد مرتضى مطهرى

صداقت

براى آشنائى با انديشه‏هاى حضرت على عليه السلام درباره اهميت صداقت و راستى، و نقش موثر آن در تكامل اخلاقى فردى و اجتماعى، كلماتى از آن حضرت را در اينجا بيان مى‏كنيم.

1 - «راستگو بر كنگره‏هاى رستگارى و بزرگوارى است‏»

2 - «همانا وفا همزاد راستى است‏»

3 - صدق و راستى (براى نجات از بلاهاى دنيا و آخرت بهترين) وسيله است.

4 - صدق و راستى امانت است.

5 - صدق و راستى نجات بخش است

6 - راستى، رستگارى است.

نهج البلاغه

دكتر سيد جعفر شهيدى

خوف و رجاء

1 - بهترين كارها اميد و ترس به خداوند را بحد اعتدال داشتن است‏»

----------------------------------------------

صفحه4

2 - «از پروردگارت بترس ترسيدنى كه تو را از اميد به وى مشغول سازد و به وى اميد داشته باش اميد كسى كه تو را از بيمش اميد نباشد»

3 - «از خدا بترس ترسيدن كسى كه دلش را بفكر مشغول ساخته (و خاطر از جز خداى پرداخته است) زيرا كه ترس از خدا مركبى راهوار و ايمن و زندانى براى نفس است از (ارتكاب) گناهان‏»

4 - «بترس (از آخرت) تا ايمن باشى و ايمن نباش تا بترسى‏»

5 - «ترس از خدا براى كسيكه آنرا شعار و تن پوش خود قرار دهد ايمنى (از عذاب آخرت) مى‏آورد»

6 - «ترس از خدا شهپر ايمان است‏»

ترجمه نهج البلاغه

دكتر سيد جعفر شهيدى

اخلاص

اخلاص امام على عليه السلام

2

1ـ ابن شهرآشوب گويد: وقتى امير مؤمنان(ع) بر عمرو بن عبدود دست يافت او را ضربت نزد و نكشت، او به على(ع) دشنام داد و حذيفه پاسخش داد، پيامبر(ص) فرمود: اى حذيفه ساكت باش، خود على سبب درنگش را خواهد گفت. آنگاه على(ع) عمرو را از پاى در آورد. چون به حضور رسول خدا(ص) رسيد پيامبر سبب را پرسيد، على(ع) عرضه داشت: او به مادرم دشنام داد و آب دهان به صورتم افكند، من ترسيدم كه براى تشفى خاطرم گردن او را بزنم، از اين رو او را رها كردم، چون خشمم فرو نشست او را براى خدا كشتم.

2ـ علامه مجلسى(ره) گويد: صبحگاهى رسول خدا(ص) به مسجد آمد و مسجد از جمعيت پر بود، پيامبر فرمود: امروز كدامين شما براى رضاى خدا از مال خود انفاق كرده است؟ همه ساكت ماندند، على(ع) گفت: من از خانه بيرون آمدم و دينارى داشتم كه مى‏خواستم با آن مقدارى آرد بخرم، مقداد بن اسود را ديدم و چون اثر گرسنگى را در چهره او مشاهده كردم دينار خود را به او دادم. رسول خدا(ص) فرمود: (رحمت خدا بر تو) واجب شد.

مرد ديگرى برخاست و گفت: من امروز بيش از على انفاق كرده‏ام، مخارج سفر مرد و زنى را كه قصد سفر داشتند و خرجى نداشتند هزار درهم پرداختم. پيامبر(ص) ساكت ماند. حاضران گفتند : اى رسول خدا، چرا به على فرمود: «رحمت خدا بر تو واجب شد» و به اين مرد با آنكه بيشتر صدقه داده بود نفرمودى؟ رسول خدا(ص) فرمود: مگر نديده‏ايد كه گاه پادشاهى خادم خود را كه هديه ناچيزى برايش آورده مقام و موقعيتى نيكو مى‏بخشد و از سوى خادم ديگرش هديه بزرگى آورده مى‏شود ولى آن را پس مى‏دهد و فرستنده را به چيزى نمى‏گيرد؟ گفتند: چرا، فرمود : در اين مورد هم چنين است، رفيق شما على دينارى را در حال طاعت و انقياد خدا و رفع نياز فقيرى مؤمن بخشيد ولى آن رفيق ديگرتان آنچه داد همه را براى معاندت و دشمنى با برادر رسول خدا داد و مى‏خواست بر على بن ابيطالب برترى جويد، خداوند هم عمل او را تباه ساخت و آن را وبال گردن او گردانيد. آگاه باشيد كه اگر با اين نيت از فرش تا عرش را سيم و زر به صدقه مى‏داد جز دورى از رحمت خدا و نزديكى به خشم خدا و در آمدن در قهر الهى براى خود نمى‏افزود.

3ـ على(ع) فرمود: گروهى خدا را از روى رغبت پرستيدند و اين عبادت تاجران است. گروهى خدا را از روى ترس و بيم پرستيدند و اين عبادت بردگان است، و گروهى خدا را از روى شكر و سپاسگزارى پرستيدند و اين عبادت آزادگان است.

4ـ و فرمود: خدايا، من تور را از بيم عذاب و طمع در ثوابت نپرستيدم، بلكه تو را شايسته بندگى ديدم و پرستيدم.

5ـ و فرمود: دنيا همه‏اش نادانى است جز مكانهاى علم، و علم همه‏اش حجت است جز آنچه بدان عمل شود، و علم همه‏اش ريا و خود نمايى است جز آنچه خالص (براى خدا) باشد، و اخلاص هم در راه خطر است تا بنده بنگرد كه عاقبتش چه مى‏شود.

عمل اگر براى غير خدا باشد وزر و وبال صاحب آن است و اگر انفاق به نيت فخر و مباهات باشد نصيب سگان و عقابان است. در اين زمينه حكايت لطيفى را كه دميرى در كتاب «حياة الحيوان» آورده بنگريد:

امام علامه ابو الفرج اصفهانى و ديگران حكايت كرده‏اند كه: فرزدق شاعر مشهور به نام همام بن غالب، پدرش غالب رئيس قوم خود بود، زمانى مردم كوفه را قحطى و گرسنگى سختى رسيد، غالب پدر فرزدق مذكور شترى را براى خانواده خود كشت و غذايى از آن تهيه كرد و چند كاسه آبگوشت براى قومى از بنى‏تميم فرستاد و كاسه‏اى هم براى سحيم بن وثيل رياحى كه رئيس قوم خود بود فرستاد. سحيم كسى است كه در شعر خود گفته بود:« من مردى شناخت شده و خوشنام و با تجربه و

----------------------------------------------

صفحه5

كاردانم، هرگاه عمامه بر سر نهم مرا خواهيد شناخت» و حجاج هنگامى كه براى امارت كوفه وارد كوفه شد در خطبه خود به اين شعر تمثل جست.

وقتى ظرف غذا به سحيم رسيد آن را واژگون ساخت و آورنده را كتك زد و گفت: مگر من نيازمند غداى غالب هستم؟ اگر او يك شتر كشته من هم شترى مى‏كشم. ميان آنان مسابقه شتر كشى راه افتاد، سحيم يك شتر براى خانواده خود كشت و صبح روز بعد غالب دو شتر كشت، باز سحيم دو شتر كشت و غالب در روز سوم سه شتر كشت، باز سحيم سه شتر كشت و غالب در روز چهارم صد شتر كشت. سحيم چون آن اندازه شتر نداشت ديگر شترى نكشت امام آن را به دل گرفت.

چون روزهاى قحطى سپرى شد و مردم وارد كوفه شدند، بنى رياح به سحيم گفتند: ننگ روزگار را متوجه ما ساختى، چرا به اندازه غالب شتر نكشتى و ما آمادگى داشتيم كه به جاى هر شترى دو شتر به تو بدهيم؟! سحيم چنين عذر آورد كه شترانش در دسترس نبودند، آن گاه سيصد شتر پى‏كرد و به مردم گفت: همگى بخوريد. اين حادثه در دوران خلافت امير مؤمنان على بن ابى‏طالب (ع) اتفاق افتاد، از آن حضرت درباره حلال بودن خوردن آنها فتوا خواستند، حضرت حكم به حرمت كرد و فرمود: اين شتران نه براى خوردن كشته شده‏اند و از كشتن آنها مقصودى جز فخر و مباهات در كار نبوده است. از اين رو گوشت آنها را در زباله‏دان كوفه ريختند و خوراك سگان و عقابان و كركسان گرديد.

اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب(ع)ص 754

احمد رحمانى همدانى

تزكيه نفس

1 - بر نفس خود بخيل باش و زمام آن را در آنچه برايت روانيست رها مگردان كه بخل ورزيدن بر نفس داد آن را دادن است در آنچه دوست دارد يا ناخوش مى‏انگارد.

2 - مؤمن ... سينه او هر چه فراختر است و نفس وى هر چه خوارتر.

3 - پس حساب نفس خود را براى خود گير كه ديگران را حسابرسى است.

4 - آن كه حساب نفس خود كرد سود برد و آن كه از آن غافل گرديد زيان ديد

5 - بر خواهش نفست غلبه كن حكمت الهى برايت كامل مى‏شود.

6 - با كندن ريشه بدى از سينه‏ات آن را از سينه ديگرى بر كن.

7 - راه راست را از عقل جوى و هواى نفس را مخالفت كن تا پيروز گردى.

8 - آنگه از خود خوشنود بود ناخشنودان او بسيار شود. كلمات قصار - 6

9 - خداى بيامرزد مردى را كه با لجام طاعت و تقوى خويش نفس را مهار كند و لجام زند و با زمام خود را بسوى فرمانبردارى خدا بكشاند»

10 - «به نفس خدمت كردن او را از لذت و سرمايه‏هاى (شهوانى) بازداشتن و به كسب علوم و حكمتها وادارش كردن و به عبارت و طاعتها بكوشش داشتن است، و رستگارى نفس در اين است‏».

11 - پيكر و تن را خدمت كردن باو دادن است آنچه را كه مى‏خواهد از لذات و شهوتها و سرمايه‏ها و هلاك نفس در اين كار است‏»

---------------------------------------------

صفحه6

نگرش به دنيا

نهج البلاغه و ترك دنيا

از جمله مباحث نهج البلاغه منع و تحذير شديد از دنيا پرستى است.آنچه در بخش پيش درباره مقصود و هدف زهد گفتيم روشن‏كننده مفهوم دنياپرستى نيز هست،زيرا زهدى كه بدان شديدا ترغيب شده است نقطه مقابل دنيا پرستى است كه سخت نفى گرديده است.با تعريف و توضيح هر يك از اين دو مفهوم،ديگرى نيز روشن مى‏شود.ولى نظر به تاكيد و اصرار فراوان و فوق العاده‏اى كه در مواعظ امير المؤمنين علي عليه السلام در باره منع و تحذير از دنيا پرستى به عمل آمده است و اهميت فى نفسه اين موضوع،ما اين را جداگانه و مستقل طرح مى‏كنيم و توضيحات بيشترى مى‏دهيم تا هر گونه ابهام رفع بشود.

نخستين مطلب اين است كه چرا اينهمه در كلمات امير المؤمنين به اين مطلب توجه شده است،به طورى كه نه خود ايشان مطلب ديگرى را اين اندازه مورد توجه قرار داده‏اند نه رسول اكرم و يا ساير ائمه اطهار اين اندازه درباره غرور و فريب دنيا و فنا و ناپايدارى آن و بى وفايى آن و لغزانندگى آن و خطرات ناشى از تجمع مال و ثروت و وفور نعمت و سرگرمى بدانها سخن گفته‏اند. خطرى كه غنائم به وجود آورد اين يك امر تصادفى نيست،مربوط است‏به سلسله خطرات عظيمى كه در عصر على عليه السلام يعنى در دوران خلافت‏خلفا خصوصا دوره خلافت عثمان كه منتهى به دوره خلافت‏خود ايشان شد،متوجه جهان اسلام از ناحيه نقل و انتقالات مال و ثروت گرديده بود.على عليه السلام اين خطرات را لمس مى‏كرد و با آنها مبارزه مى‏كرد،مبارزه‏اى عملى در زمان خلافت‏خودش كه بالاخره جانش را روى آن گذاشت،و مبارزه‏اى منطقى و بيانى كه در خطبه‏ها و نامه‏ها و ساير كلماتش منعكس است.

فتوحات بزرگى نصيب مسلمانان گشت.اين فتوحات مال و ثروت فراوانى را به جهان اسلام سرازير كرد، ثروتى كه به جاى اينكه به مصارف عموم برسد و عادلانه تقسيم شود غالبا در اختيار افراد و شخصيتها قرار گرفت.مخصوصا در زمان عثمان اين جريان فوق العاده قوت گرفت،افرادى كه تا چند سال پيش فاقد هر گونه ثروت و سرمايه‏اى بودند داراى ثروت بى‏حساب شدند.اينجا بود كه دنيا كار خود را كرد و اخلاق امت اسلام به انحطاط گراييد.

فريادهاى على در آن عصر خطاب به امت اسلام،به دنبال احساس اين خطر عظيم اجتماعى بود.

مسعودى در ذيل‏«احوال عثمان‏»مى‏نويسد:

«عثمان فوق العاده كريم و بخشنده بود(البته از بيت المال!).كارمندان دولت و بسيارى از مردم ديگر راه او را پيش گرفتند.او براى اولين بار در ميان خلفا خانه خويش را با سنگ و آهك بالا برد و درهايش را از چوب ساج و عرعر ساخت و اموال و باغات و چشمه‏هايى در مدينه اندوخته كرد.وقتى كه مرد در نزد صندوقدارش صد و پنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم پول نقد بود.قيمت املاكش در وادى القرى و حنين و جاهاى ديگر بالغ بر صد هزار دينار مى‏شد.اسب و شتر فراوانى از او باقى ماند.»

آنگاه مى‏نويسد:

«در عصر عثمان جماعتى از يارانش مانند خودش ثروتها اندوختند:زبير بن العوام خانه‏اى در بصره بنا كرد كه اكنون در سال 332(زمان خود مسعودى است)هنوز باقى است،و معروف است‏خانه‏هايى در مصر،كوفه و اسكندريه بنا كرد.ثروت زبير بعد از وفات پنجاه هزار دينار پول نقد و هزار اسب و هزارها چيز ديگر بود.خانه‏اى كه طلحة بن عبد الله در كوفه با گچ و آجر و ساج ساخت هنوز(در زمان مسعودى)باقى است و به دار الطلحتين معروف است.عايدات روزانه طلحه از املاكش در عراق هزار دينار بود.در سر طويله او هزار اسب بسته بود.پس از مردنش يك سى و دوم ثروتش هشتاد و چهار هزار دينار برآورد شد.»

مسعودى نظير همين ثروتها را براى زيد بن ثابت و يعلى بن اميه و بعضى ديگر مى‏نويسد.

بديهى است كه ثروتهاى بدين كلانى از زمين نمى‏جوشد و از آسمان هم نمى‏ريزد،تا در كنار چنين ثروتهايى فقرهاى موحشى نباشد،چنين ثروتها فراهم نمى‏شود.اين است كه على عليه السلام در خطبه‏129 پس از آنكه مردم را از دنيا پرستى تحذير مى‏دهد مى‏فرمايد:

صفحه7

و قد اصبحتم فى زمن لا يزداد الخير فيه الا ادبارا و لا الشر الا اقبالا و لا الشيطان فى هلاك الناس الا طمعا.فهذا اوان قويت عدته و عمت مكيدته و امكنت فريسته.اضرب بطرفك حيث‏شئت من الناس، فهل تبصر الا فقيرا يكابد فقرا او غنيا بدل نعمة الله كفرا او بخيلا اتخذ البخل بحق الله وفرا او متمردا كان باذنه عن سمع المواعظ وقرا؟اين خياركم و صلحاؤكم و اين احراركم و سمحاؤكم؟و اين المتورعون فى مكاسبهم و المتنزهون فى مذاهبهم؟

همانا در زمانى هستيد كه خير دائما واپس مى‏رود و شر همى به پيش مى‏آيد و شيطان هر لحظه بيشتر به شما طمع مى‏بندد.اكنون زمانى است كه تجهيزات شيطان(وسايل غرور شيطانى)نيرو گرفته و فريب شيطان در همه جا گسترده شده و شكارش آماده است.نظر كن،هر جا مى‏خواهى از زندگى مردم را تماشا كن،آيا جز اين است كه يا نيازمندى مى‏بينى كه با فقر خود دست و پنجه نرم مى‏كند و يا توانگرى كافر نعمت‏يا ممسكى كه امساك حق خدا را وسيله ثروت اندوزى قرار داده است و يا سركشى كه گوشش به اندرز بدهكار نيست؟كجايند نيكان و شايستگان شما؟كجايند پارسايان شما در كار و كسب؟كجايند پرهيزكاران شما؟...

سكر نعمت

امير المؤمنين در كلمات خود نكته‏اى را ياد مى‏كند كه آن را«سكر نعمت‏»يعنى مستى ناشى از رفاه مى‏نامد كه به دنبال خود«بلاى انتقام‏»را مى‏آورد.

در خطبه 151 مى‏فرمايد:

ثم انكم معشر العرب اغراض بلايا قد اقتربت،فاتقوا سكرات النعمة و احذروا بوائق النقمة.

شما مردم عرب هدف مصائبى هستيد كه نزديك است.همانا از«مستيهاى نعمت‏»بترسيد و از بلاى انتقام بهراسيد.

آنگاه على عليه السلام شرح مفصلى درباره عواقب متسلسل و متداوم اين ناهنجاريها ذكر مى‏كند.در خطبه 185 آينده وخيمى را براى مسلمين پيشگويى مى‏كند،مى‏فرمايد:

ذاك حيث تسكرون من غير شراب بل من النعمة و النعيم.

آن در هنگامى است كه شما مست مى‏گرديد،اما نه از باده بلكه از نعمت و رفاه.

آرى،سرازير شدن نعمتهاى بى‏حساب به سوى جهان اسلام و تقسيم غير عادلانه ثروت و تبعيضهاى ناروا،جامعه اسلامى را دچار بيمارى مزمن‏«دنيا زدگى‏»و«رفاه زدگى‏»كرد.

على عليه السلام با اين جريان كه خطر عظيمى براى جهان اسلام بود و دنباله‏اش كشيده شده،مبارزه مى‏كرد و كسانى را كه موجب پيدايش اين درد مزمن شدند انتقاد مى‏كرد.خودش در زندگى شخصى و فردى،درست در جهت ضد آن زندگيها عمل مى‏كرد،هنگامى هم كه به خلافت رسيد،در صدر برنامه‏اش مبارزه با همين وضع بود.

وجهه عام سخن مولى

اين مقدمه كه گفته شد براى اين است كه وجهه خاص سخن امير المؤمنين در مورد دنيا پرستى كه متوجه يك پديده مخصوص اجتماعى آن عصر بود روشن شود.

از اين وجهه خاص كه بگذريم،بدون شك وجهه‏اى عام نيز هست كه اختصاص به آن عصر ندارد،شامل همي عصرها و همه مردم است و جزء اصول تعليم و تربيت اسلامى است،منطقى است كه از قرآن كريم سرچشمه گرفته و در كلمات رسول خدا و امير المؤمنين و ساير ائمه اطهار و اكابر مسلمين تعقيب شده است.اين منطق است كه دقيقا بايد روشن شود.ما در بحث‏خود بيشتر متوجه وجهه عام سخن امير المؤمنين هستيم،وجهه‏اى كه از آن وجهه همه مردم در همه زمانها مخاطب على هستند.

زبان مخصوص هر مكتب

هر مكتب زبان مخصوص به خود دارد،براى درك مفاهيم و مسائل آن مكتب بايد با زبان مخصوص آن مكتب آشنا شد.

صفحه8

از طرف ديگر،براى فهم زبان خاص آن مكتب بايد در درجه اول بينش كلى آن را در باره هستى و جهان و حيات و انسان و به اصطلاح جهان‏بينى آن را به دست آورد.

اسلام جهان‏بينى روشنى درباره هستى و آفرينش دارد،با ديد ويژه‏اى به حيات و زندگى انسان مى‏نگرد.

از جمله اصول جهان بينى اسلامى اين است كه هيچ گونه ثنويتى در هستى نيست.آفرينش از نظر بينش توحيدى اسلام به دو بخش‏«بايد»و«نبايد»تقسيم نمى‏شود،يعنى چنين نيست كه برخى موجودات خير و زيبا هستند و مى‏بايست آفريده شوند و آفريده شدند.

در جهان بينى اسلامى اينچنين منطقى كفر و منافى با اصل توحيد است.از نظر اسلام همه چيز بر اساس خير و حكمت و حسن و غايت آفريده شده است:

الذى احسن كل شى‏ء خلقه.

ما ترى فى خلق الرحمن من تفاوت.

عليهذا منطق اسلام در مورد ذم دنيا هرگز متوجه جهان آفرينش نيست.جهان بينى اسلامى كه بر توحيد خالص بنا شده است،بر روى توحيد در فاعليت تكيه فراوان كرده است،شريكى در ملك خدا قائل نيست.اينچنين جهان‏بينى نمى‏تواند بدبينانه باشد.انديشه چرخ كجمدار و فلك كج‏رفتار يك انديشه اسلامى نيست.پس ذم دنيا متوجه چيست؟

دنياى مذموم

معمولا مى‏گويند آنچه از نظر اسلام مذموم و مطرود است علاقه به دنياست.اين سخن،هم درست است و هم نادرست.اگر مقصود از علاقه،صرف ارتباط عاطفى است،نمى‏تواند سخن درستى باشد،چون انسان در نظام كلى خلقت همواره با يك سلسله علايق و عواطف و تمايلات آفريده مى‏شود و اين تمايلات جزء سرشت او است،او خودش اينها را كسب نكرده است.و بعلاوه،اين علايق زائد و بيجا نيست. همان طورى كه در بدن انسان هيچ عضو زائدى وجود ندارد(حتى يك مويين رگ اضافى در كار نيست) هيچ عاطفه و علاقه طبيعى زائدى هم وجود ندارد.تمام تمايلات و عواطف سرشتى بشر متوجه هدفها و غاياتى حكيمانه است.

قرآن كريم اين عواطف را به عنوان آيات و نشانه‏هايى از تدبير الهى و حكمتهاى ربوبى ياد مى‏كند:

و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة.

از جمله نشانه‏هاى حق اين است كه از جنس خود شما همسرانى براى شما آفريده كه در كنار آنها آرامش بيابيد و ميان شما و آنها الفت و مهربانى قرار داد.

اين عواطف و علايق يك سلسله كانالهاى ارتباطى ميان انسان و جهان است،بدون اينها انسان نمى‏تواند راه تكامل خويش را بپيمايد.پس جهان‏بينى اسلامى همان طورى كه به ما اجازه نمى‏دهد جهان را محكوم و مطرود و مذموم بشماريم،اجازه نمى‏دهد علايق طبيعى و كانالهاى ارتباطى انسان و جهان را نيز زائد و بى‏مصرف و قطع شدنى بدانيم.اين علايق و عواطف،جزئى از نظام عمومى آفرينش است.انبياء و اولياى حق از اين عواطف در حد اعلى برخوردار بودند.

حقيقت اين است كه منظور از علاقه به دنيا تمايلات طبيعى و فطرى نيست،مقصود از علاقه و تعلق، بسته بودن به امور مادى و دنياوى و در اسارت آنها بودن است كه توقف است و ركود است و باز ايستادن از حركت و پرواز است و سكون است و نيستى است.اين است كه دنياپرستى نام دارد و اسلام سخت‏با آن مبارزه مى‏كند،و اين است آن چيزى كه بر ضد نظام تكاملى آفرينش است و مبارزه با آن همگامى با ناموس تكاملى آفرينش است.تعبيرات قرآن مجيد در اين زمينه در حد اعجاز است.در فصلهاى آينده اين مطلب را توضيح خواهيم داد.

---------------------------------------------

صفحه9

رابطه انسان و جهان

در فصل پيش روشن كرديم كه آنچه از نظر قرآن و طبعا از نظر نهج البلاغه نيز مذموم است نه‏«وجود فى نفسه‏»جهان است و نه‏«تمايلات و علايق فطرى و طبيعى‏»انسان.در اين مكتب،نه جهان بيهوده آفريده شده است و نه انسان راه خود را گم كرده و به غلط در اين جهان آمده است.

مكاتبى بوده و هستند كه نسبت‏به نظام آفرينش با ديده بدبينى مى‏نگرند،نظام موجود را نظام كامل نمى‏پندارند.و نيز مكتبهايى بوده كه آمدن انسان را به اين جهان نتيجه يك اشتباه!و از نوع راه گم كردن!مى‏دانند،انسان را موجودى صد در صد بيگانه با جهان مى‏شمارند كه هيچ گونه پيوند و خويشاوندى با اين جهان ندارد،زندانى اين جهان است،يوسفى است كه به دست‏برادران دشمن در چاه اين جهان محبوس گشته است،تمام مساعى‏اش بايد صرف فرار از اين زندان و بيرون آمدن از اين چاه گردد.

بديهى است هنگامى كه رابطه انسان با جهان دنيا و طبيعت رابطه زندانى و زندان و به چاه افتاده و چاه است،انسان نمى‏تواند هدفى جز«خلاصى‏»داشته باشد.

منطق اسلام

ولى از نظر اسلام رابطه انسان و جهان از نوع رابطه زندانى و زندان و چاه و در چاه افتاده نيست،بلكه از نوع رابطه كشاورز است‏با مزرعه،و يا اسب دونده است‏با ميدان مسابقه،و يا سوداگر با بازار تجارت،و يا عابد با معبد است.دنيا از نظر اسلام مدرسه انسان و محل تربيت انسان و جايگاه تكامل اوست.

در نهج البلاغه گفتگوى امير المؤمنين عليه السلام با مردى ذكر شده است كه از دنيا مذمت كرده و على عليه السلام او را كه مى‏پنداشت دنياى مذموم همين جهان عينى مادى است مورد ملامت قرار داد و به اشتباهش آگاه نمود.شيخ عطار اين جريان را در مصيبت نامه به شعر در آورده،مى‏گويد:

آن يكى در پيش شير دادگر ذم دنيا كرد بسيارى مگر حيدرش گفتا كه دنيا نيست‏بد بد تويى زيرا كه دورى از خرد هست دنيا بر مثال كشتزار هم شب و هم روز بايد كشت و كار زانكه عز و دولت دين سر به سر جمله از دنيا توان برد اى پسر تخم امروزينه فردا بر دهد ور نكارد«اى دريغا»بر دهد پس نكوتر جاى تو دنياى توست زانكه دنيا توشه عقباى توست تو به دنيا در،مشو مشغول خويش ليك در وى كار عقبى گير پيش چون چنين كردى تو را دنيا نكوست پس براى اين،تو دنيا دار دوست

ناصر خسرو علوى كه بحق مى‏توان او را«حكيم الشعراء»خواند و يكى از نكته سنج ترين و مذهبى‏ترين شعراى پارسى زبان است،چكامه‏اى درباره خوبى و بدى جهان دارد كه هم با منطق اسلام منطبق است و هم فوق العاده عالى و زيباست،شايسته است در اينجا نقل شود.اين اشعار در ديوان او هست و در كتاب جامع الحكمتين خويش نيز آنها را آورده است.مى‏گويد:

جهانا!چه در خورد و بايسته‏اى اگر چند با كس نپايسته‏اى به ظاهر چو در ديده خس،ناخوشى به باطن چو دو ديده بايسته‏اى اگر بسته‏اى را گهى بشكنى شكسته بسى نيز تو بسته‏اى چو آولده بينندت آلوده‏اى وليكن سوى شستگان شسته‏اى كسى كه تو را مى‏نكوهش كند بگويش:«هنوزم ندانسته‏اى‏» ز من رسته‏اى تو،اگر بخردى چه بنكوهى آن را كز آن رسته‏اى به من بر گذر دارد ايزد تو را تو در رهگذر پست چه نشسته‏اى؟ ز بهر تو ايزد درختى بكشت كه تو شاخى از بيخ او جسته‏اى اگر كژ بر او رسته‏اى سوختى و گر راست‏بر رسته‏اى رسته‏اى بسوزد،بلى هر كسى چوب كژ نپرسد كه بادام يا پسته‏اى تو تير خدايى سوى دشمنش به تيرش چرا خويشتن خسته‏اى؟!

اكنون كه روشن شد رابطه انسان با جهان از نوع رابطه كشاورز با مزرعه و بازرگان با بازار و عابد با معبد است،پس انسان نمى‏تواند نسبت‏به جهان بيگانه،پيوندهايش همه بريده و روابطش همه منفى بوده باشد.در هر ميلى طبيعى در انسان غايتى و هدفى و مصلحتى و حكمتى نهفته است.آدمى در اين جهان‏«نه به زرق آمده است تا به ملامت‏برود».

----------------------------------------------

به طور كلى ميل و كشش و جاذبه سراسر جهان را فرا گرفته است.ذرات جهان با حساب معينى به سوى يكديگر كشيده مى‏شوند و يكديگر را جذب مى‏كنند.اين جذب و انجذابها بر اساس هدفهايى بسيار حكيمانه است.

منحصر به انسان نيست،هيچ ذره‏اى از ميل يا ميلهايى خالى نيست.چيزى كه هست،انسان بر خلاف ساير اشياء به ميلهاى خويش آگاهى دارد.وحشى كرمانى مى‏گويد:

يكى ميل است در هر ذره رقاص كشان هر ذره را تا مقصد خاص رساند گلشنى را تا به گلشن دواند گلخنى را تا به گلخن ز آتش تا به باد،از آب تا خاك ز زير ماه تا بالاى افلاك همين ميل است اگر دانى،همى ميل جنيبت در جنيبت،خيل در خيل از اين ميل است هر جنبش كه بينى به جسم آسمانى تا زمينى

پس،از ديدگاه اسلام نه جهان بيهوده آفريده شده و نه انسان به غلط آمده است و نه علايق طبيعى و فطرى انسان امورى نبايستنى است.پس آنچه مذموم است و نبايستنى است و مورد توجه قرآن و نهج البلاغه است چيست؟اينجا بايد مقدمه‏اى ذكر كنيم:

انسان خصيصه‏اى دارد كه ايده‏آل جو و كمال مطلوب خواه آفريده شده است،در جستجوى چيزى است كه پيوندش با او بيش از يك ارتباط معمولى باشد.به عبارت ديگر،انسان در سرشت‏خويش پرستنده و تقديس كننده آفريده شده است و در جستجوى چيزى است كه او را منتهاى آرزوى خويش قرار دهد و«او»همه چيزش بشود.

اينجاست كه اگر انسان خوب رهبرى نشود و خود از خود مراقبت نكند،ارتباط و«علاقه‏»او به اشياء به‏«تعلق‏»و«وابستگى‏»تغيير شكل مى‏دهد،«وسيله‏»به‏«هدف‏»استحاله مى‏شود،«رابطه‏»به صورت‏«بند»و«زنجير»در مى‏آيد،حركت و تلاش و آزادى مبدل به توقف و رضايت و اسارت مى‏گردد.

اين است آن چيزى كه نبايستنى است و بر خلاف نظام تكاملى جهان است و از نوع نقص و نيستى است نه كمال و هستى،و اين است آن چيزى كه آفت انسان و بيمارى خطرناك انسان است،و اين است آن چيزى كه قرآن و نهج البلاغه انسان را نسبت‏به آن هشدار مى‏دهند و اعلام خطر مى‏كنند.

بدون شك اسلام جهان مادى و زيست در آن را(و لو بهزيستى در حد اعلى را)شايسته اين كه كمال مطلوب انسان قرار گيرند نمى‏داند،زيرا اولا در جهان‏بينى اسلامى جهان ابدى و جاويدان در دنبال اين جهان مى‏آيد كه سعادت و شقاوتش محصول كارهاى نيك و بد او در اين جهان است،و ثانيا مقام انسان و ارزشهاى عالى انسان برتر و بالاتر از اين است كه خويشتن را«بسته‏»و اسير و برده ماديات اين جهان نمايد.

اين است كه على عليه السلام مكرر به اين مطلب اشاره مى‏كند كه دنيا خوب جايى است اما براى كسى كه بداند اينجا قرار گاه دائمى نيست،گذرگاه و منزلگاه اوست:

و لنعم دار من لم يرض بها دارا.

خوب خانه‏اى است دنيا،اما براى كسى كه آن را خانه خود(قرارگاه خود) نداند.

الدنيا دار مجاز لا دار قرار،فخذوا من ممركم لمقركم.

دنيا خانه بين راه است،نه خانه اصلى و قرار گاه دائمى.

از نظر مكتبهاى انسانى جاى هيچ گونه شك و ترديد نيست كه هر چيزى كه انسان را به خود ببندد و در خود محو نمايد بر ضد شخصيت انسانى است،زيرا او را راكد و منجمد مى‏كند.سير تكامل انسان لا يتناهى است و هر گونه توقفى و ركودى و«بستگى‏»اى بر ضد آن است.ما هم در اين جهت‏بحثى نداريم، يعنى اين مطلب را به صورت كلى مى‏پذيريم.سخن در دو مطلب ديگر است:

 
|+| نوشته شده توسط آرش کوهساری در جمعه یکم خرداد 1388 | موضوع: اندیشه های امام علی |
 پيامبر عاشورا

زينب(س) پيامبر عاشورا

به مناسبت ماه محرم ماه ابلاغ پيام شهيدان كربلا سرگذشت بانويي بزرگ و شكوهمند را پيش چشم مي آوريم كه به راستي تكميل كننده نهضت عاشورا و تبيين كننده ماهيّت آن نهضت بود، و در عين آن كه بار سنگين فراق و اسارت را بر دوش مي كشيد، در همه جا از فرصت استفاده كرد تا پيام و اهداف نهضت عظيم حسين(ع) را براي همه روشن كند، و به افشاگري بر ضدّ ستمگران بپردازد، و به راستي شاعر در شأن او چقدر زيبا گفته:

  • تا قلم لب بر مرکب مي زند شيعه مي پژمرد اگر زينب نبود اوّلين بيمار چشمت مصطفي در تو جاري رستخيز مرتضي كرسي و لوح و قلم در دست توست عصر عاشورا عَلَم در دست توست

  • بوسه بر جا پاي زينب مي زند كربلا مي مُرد اگر زينب نبود اي زبان صدق و تصديق و صفا عصمت زهرا عزيز مرتضي عصر عاشورا عَلَم در دست توست عصر عاشورا عَلَم در دست توست

حضرت زينب(س) چون قهرماني وصف ناپذير پس از عصر عاشورا كمر همّت بست تا در برابر انواع طوفان هاي شكننده حوادث، راست قامت باقي مانده، او اين نهال نوپاي عاشورا را پرورش داد، آن را به كوفه و شام و مدينه و هر جاي ديگر كه توانست با خود برد، و با هجرت ها و مجاهدات خستگي ناپذيرش به تربيت و رشد آن پرداخت.

بنابراين نهضت عاشورا ثمره مجاهدات امام حسين(ع) بود، و زينب پرورش دهنده اين نهال، از اين جهت كه آن را بسيار عالي پرورانيد، و بسيار جالب پيام هاي آن را به جهانيان ابلاغ فرمود:

شايد بر همين اساس بود كه پيامبر(ص) ويژگي هاي زينب(س) را هم چون خديجه كبري(س) خواند، در آن هنگام كه خبر ولادت حضرت زينب(س) را به پيامبر(ص) دادند، آن حضرت فرمود: «نوزاد را نزدم بياوريد»، وقتي كه زينب(س) را به نزد او بردند، فرمود: «به حاضران و غايبان وصيت و سفارش مي كنم كه احترام اين دختر را پاس دارند، همانااين دختر شبيه حضرت خديجه(س) است.»1

در اين تشبيه اسراري عميق نهفته است، و بيان كننده آن است كه همان گونه كه وجود پربركت حضرت خديجه(س) براي پيشرفت اسلام داراي آثار بسيار مبارك و كارساز بود، و هم چون مادري، اسلام را پرورش داد و همه امكانات خود را براي پيشرفت اسلام با كمال ايثار نثار كرد. زينب(س) نيز اين گونه به جا پاي جدّه اش خديجه(س) پا نهاد، و از اسلام حمايت كرد، و نهضت عاشورا را كه حادثه اي عظيم براي نجات اسلام از دستبرد ناپاكان بود، پروراند و همه امكاناتش را در اين راه نثار نمود.

زينب(س) شخصيّتي است كه پيامبر(ص) صبر كرد كه نامگذاري او از جانب خداوند بزرگ صورت گيرد، جبرئيل نزد پيامبر(ص) آمد و عرض كرد: «خداوند به تو سلام مي رساند و مي فرمايد: «نام اين دختر را زينب بگذار، چرا كه اين نام را در لوح محفوظ نوشته ايم.»2

واژه «زينب» از دو كلمه زَين و اَب، تركيب يافته كه به معناي زينت پدر است، اين نام براي حضرت زينب(س) نشان دهنده آن است كه روش و منش او، مايه زينت و سرافرازي پدرش حضرت علي(ع) خواهد بود، در اين مقايسه زيبا نيز به عظمت زينب(س) پي مي بريم، چرا كه وجود پربركت حضرت علي(ع) يعني يگانه حامي پيامبر(ص)، نخستين ايمان آورنده به اسلام و بزرگ ترين فداكار دين اسلام، در حدّي كه گفتند: اسلام در آغاز به اخلاق پيامبر(ص) و شمشير علي(ع) و اموال انفاق شده خديجه(س) پيشرفت نمود، بنابراين زينب(س) به قدري به حضرت علي(ع) نزديك بود، كه راهكارهاي زندگي اش، روش و منش اميرمؤمنان علي(ع) را مي آراست، و موجب سرافرازي و سربلندي علي(ع) بود.

عرفان زينب(س) در خردسالي

به گفته روان شناسان: «سه اصل در تكوين و تكامل شخصيت انسان، نقش اساسي دارد: 1ـ وراثت 2ـ تربيت 3ـ محيط.»

اين سه اصل به طور صحيح و كامل در پيدايش شخصيّت زينب(س) تأثير داشت، همه ارزش ها را از پدر و مادرش علي(ع) و فاطمه(س) به ارث برد، تحت نظر مستقيم اين پدر و مادر نمونه پرورش يافت و در محيطي رشد كرد كه كانون فضايل و صفا و صميميّت بود؛ در مدينه، در ميان خاندان ممتاز نبوّت و شيفتگان مخلص اين خاندان، بر همين اساس انوار درخشان انسانيّت و ارزش هاي والاي اسلامي و انساني در وجود او شكوفا و بارور شد. بدين سبب، از همان خردسالي، به اصطلاح در يك شب، ره صد ساله را پيمود از اين رو روايت شده، روزي حضرت علي(ع) زينب را كه در آن هنگام كودك خردسال بود در آغوش گرفت، در ضمن نوازش به زينب(س) فرمود: «بگو: دو» زينب(س) سكوت كرد. علي(ع) فرمود: دخترم چرا ساكت هستي؟ صحبت كن بگو: «دو»، زينب(س) با شيرين زباني ويژه اي عرض كرد: «پدر عزيزم! زباني كه به گفتن «يك» حركت و عادت نموده، چگونه كلمه دو بگويد؟» (منظور زينب(س) يكتايي خدا بود كه تمام ذرّات وجودش به توحيد الهي گواهي مي داد.)

حضرت علي(ع) در پاسخ معني دار زينب(س) خرسند شد، او را به سينه اش چسبانيد و پيشاني اش را بوسيد.

بار ديگر زينب(س) سؤالي مطرح كرد ، از پدر بزرگوارش پرسيد: «پدر جان! آيا فرزندانت را دوست داري؟» علي(ع) فرمود: آري، البته! چگونه شما را دوست نداشته باشم، با اين كه ميوه دل من هستيد؟»

زينب(س) (كه متوجّه توحيد افعالي خداوند بود) عرض كرد: پدر عزيزم! در دل دو دوست جمع نمي شود، دوستي خالص براي خدا است، لطف و مهرباني براي ما است.»3

اين بيان شيوا و پرمحتواي زينب(س) سخن حضرت علي(ع) را توضيح داد، كه دوستي ظاهري همان مهرباني است، و دوستي حقيقي بايد منحصر به خداي يكتا و بي همتا باشد. حضرت علي(ع) با طرح اين گونه سؤال ها، مقام ملكوتي زينب(س) را به ديگران معرّفي مي كرد. آري بانويي كه در كنار پنج تن آل عبا ـ عليهم السلام ـ رشد كرده، چرا چنين نباشد؟!

|+| نوشته شده توسط آرش کوهساری در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 | موضوع: پیامبر عاشورا |
 زيارتگاه عشق

زيارتگاه عشق

خورشيد خونرنگ عاشورا غروب كرد. دو روز پس از آن حادثه، پيكر مطهّر شهيد بزرگ و سالار سپاه حسين(ع)، سقّاي كربلا،علمدار سيدالشهدا، عباس‏بن علي(ع) توسّط گروهي از طايفة بني اسد دركنار نهرعلقمه به خاك سپرده شد. امام سجاد(ع) كه خود را براي دفن پيكر شهدا به كربلا رسانده بود، نوبت دفن بدن امام حسين و عباس كه شد، شخصاً وارد قبر شد و آن دو پيكر خونين را درون قبر گذاشت.(78)

مدفن مقدّس حضرت ابوالفضل(ع) درفاصله‏ اي حدود سيصد متردرشرق قبرمطهّرامام حسين، دريك بلندي در سرراه غاضريّه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سيدالشهدا است تا مركزيّتي براي عاشقان معنويّت باشد و قبله و بارگاه ملكوتي و با صفاي او هم جايي باشد براي ياد خدا و دعا و نيايش تا دستهاي پر نياز و دعا خوان به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، كه باب الحوائج است، متوسّل گردد.

مرقد حضرت عباس در كربلا همواره مورد توجّه شيفتگان حق بوده است و زائرانش با خضوع و خشوع و ادب، با چشمي اشگبار و با احترام به مقام والا و جايگاه رفيع اين اسوة وفا و فتوّت، آن را زيارت مي‏كرده و مي‏كنند. و با ارج نهادن به وفا و فداكاري او، از زندگي و شهادت آن سرباز و سردار رشيدِ كربلا الهام ميگيرند و درس غيرت مي‏ آموزند. اين خط، همچنان در فرهنگ شيعي تداوم دارد.

عباس در دل و جان زائران موقعيّتي ويژه دارد. او را به‏ عنوان باب الوائجي كه در حرمش حاجت مي‏دهد مي‏شناسند. مهابت نام عباس در دل دوست و دشمن نهفته است، حتي دوستانش از قسم دروغ به نام او مي‏ترسند و بدخواهان هم از بي احترامي به مزار و زائران و حرم اباالفضل هراس دارند و از قهر و غضب عباس حساب مي‏برند.

چه بسيار بزرگاني كه با ادب در آستان اباالفضل به زيارت خاضعانه پرداخته ‏اند وچه بسيارحاجتمنداني كه با توسّل به او، حاجت خويش را از خدا گرفته‏ اند. زيارت او مورد سفارش وتأكيد پيشوايان دين بوده و براي آن، آداب و دستورهاي خاصّي گفته ‏اند كه در كتابهاي دعا و زيارت آمده است.

محبوبيّت اباالفضل العباس در دل شيعيان از محبّت و احترام ائمّه به آن حضرت سرچشمه ميگيرد. آنان كه عاشقانه براي او نذر مي‏كنند و اطعام مي‏دهند، دلباختگان كرامت و جوانمردي و فتوّت اويند. حضرت زهرا عباس را همچون فرزند خود مي‏داند و به او عنايت ويژه دارد.

يكي از مؤمناني كه همه روزه حرم امام حسين(ع) را زيارت مي‏كرده، امّا حرم حضرت عباس را هفته ‏اي يك‏بار زيارت مي‏كرده است، در خواب حضرت زهرا (س) را مي‏بيند. به آن حضرت سلام مي‏دهد، امّا با بي‏اعتنايي آن بانوي پاك رو به رو مي‏شود. ميگويد: پدر و مادرم فدايت، چه كرده ‏ام كه از من اعراض مي‏كني؟! مي فرمايد: چون تو از زيارت فرزندم اعراض مي‏كني. ميگويد: من فرزندت را هر روز زيارت مي‏كنم. حضرت زهرا(س) مي‏فرمايد: پسرم حسين را زيارت مي‏كني، امّا پسرم عباس را كم زيارت مي‏كني.(79)

تعابيري كه از امام سجاد، امام صادق و حضرت ولي عصر عجل الله فرجه در گذشته دربارة قمر بني هاشم نقل كرديم، جايگاه رفيع او را نشان مي‏دهد و ما را مشتاق زيارتش مي‏سازد.

امام صادق(ع) به سرزمين عراق رفت و پس از زيارت قبر حسين بن علي(ع) به سمت قبر عباس رفت، كنار آن مرقد ايستاد و زيارتنامه‏ اي خطاب به او خواند(80) تا براي ما نيز الگويي براي عرض ادب به ساحت قمر بني‏ هاشم باشد. اين زيارتنامه، كه به روايت ابوحمزة ثمالي، از زبان امام صادق(ع) نقل شده است و متني براي زيارت قبر آن حضرت و ترسيمي از فضايل اخلاقي و جهادي علمدار كربلاست، مفاهيمي همچون تسليم، تصديق، وفا، خيرخواهي، جهاد، شهادت، استمرار راه شهداي بدر و... را مورد تأكيد قرار داده است. دراين جا به ترجمة قسمتهايي از زيارتنامة آن حضرت اشاره مي‏كنيم:

«سلام خدا و رسولان و بندگان صالح خداوند و همة شهيدان و صدّيقان بر تو باد، اي فرزند اميرالمؤمنين!

گواهي مي‏دهم كه تو نسبت به حسين بن علي(ع) آن امام مظلوم وجانشين پيامبر، تسليم بودي و صدق و وفا داشتي.

لعنت حق بر قاتلان تو باد، بر آنان كه حق تو را نشناختند و حرمت تو را زير پا گذاشتند و ميان تو و آب فرات، فاصله افكندند.

شهادت مي‏دهم كه تو مظلومانه شهيد شدي...

من تابع شمايم و نصرتم براي شما آماده است و دلم تسليم شماست.

سلام بر تو اي بندة صالح و شايسته و مطيع خدا و رسول و اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين.

گواهي مي‏دهم كه تو راهي را رفتي كه شهداي بدر، آن را پيمودند و مجاهدان راه خدا در آن راه با دشمنان دين جنگيدند و از دوستان خدا حمايت و دفاع كردند. خداوند، بهترين و بيشترين و كامل‏ترين پاداش به تو دهد.

گواهي مي‏دهم كه تو نهايت تلاش را در اين راه كردي. خداوند تو را در زمرة شهيدان محشور سازد و با رستگاران قرار دهد و بهترين جايگاه را در بهشت به تو عطا كند.

شهادت مي‏دهم كه تو نه سست شدي و نه كوتاهي كردي، بلكه با بصيرت در كار خود عمل كردي، به صالحان اقتدا و از آنان پيروي كردي. خداوند بين ما و بين شما و پيامبرش و اوليايش در منزلهاي بهشتيان جمع كند و ما را با شما محشور گرداند»

|+| نوشته شده توسط آرش کوهساری در شنبه یکم فروردین 1388 | موضوع: زيارتگاه عشق |
 و فدیناه بذبح عظیم

|+| نوشته شده توسط آرش کوهساری در پنجشنبه یکم اسفند 1387 | موضوع: و فدیناه بذبح عظیم |
 عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به اهل سنت

 

عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به اهل سنت

 

    چرا سفره نذر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام برگزار كرده است؟

 

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي شيخ روح الله قاسم پور از فضلاي محترم بابل طي نامه‌اي سه كرامت به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده‌اند، كه دو كرامت آن در قسمت عنايات قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان نقل شد و اينك كرامتي ديگر در اين قسمت مي‌آوريم.

جناب حجه الاسلام آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي اميدوارم در راه خدمت به اهل بيت عليهم السلام موفق و سربلند باشيد، كثرالله امثالكم، سه كرامت از علمدار كربلا، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را به عرض شما مي‌رسانم:

1. در سال 1364 در كردستان مشغول تدريس بودم. يكي از برادران اهل سنت به ما رجوع كرد كه سفرة حضرت ابوالفضل عليه السلام دارم. خيلي تعجب كردم. به هر صورت، قبول كردم. روز جمعه بود، به خانة اين برادر اهل سنت رفتم. دو اتاق پر از برادران اهل سنت بود. در وسط اين دو اتاق، يك هال كوچك قرار داشت. صندلي گذاشتند و من منبر رفتم. اين برادر اهل سنت در كنار من بود. از اول منبر تا آخر، ايشان خيلي حال خوشي داشت. در حين سخنراني نيز، خانمهاي اهل سنت به طور مكرر در دستم پول مي‌گذاشتند و مي‌گفتند: نذر حضرت علي اكبر عليه السلام، نذر حضرت علي اصغر عليه السلام... بعد از منبر، مرا دعوت به ناهار كردند. بعد از صرف ناهار، هنگام خداحافظي چيزي به عنوان حق الزحمه مي‌خواستند به من بدهند كه قبول نكردم و گفتم: همين كه به من اجازه داديد در خانة شما از علمدار كربلا سخن بگويم مرا كفايت مي‌كند. او قبول نكرد. براي پذيرفتن مزد منبر، يك شرط گذاشتم و آن اينكه بگويد چرا سفرة نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برگزار كرده است؟! (در خور ذكر است من تا به حال، سفره‌اي به آن رنگيني نديده‌ام). گفت برايت خواهم گفت و چنين تعريف كرد:

من ناراحتي قلبي داشتم، هر چه دكتر رفتم اثر نداشت. حتي دكتر خوبي در تبريز بود، به او مراجعه كردم ولي از او هم فايده‌اي نديدم. دست آخر همة دكترها جوابم كردند و مرا به خانه آوردند. كاملا نااميد بودم و در خانه افتاده بودم. مادرم به خانة من آمد و گفت: فرزندم حالت چطور است؟ گفتم چه حالي مادر؟! گفت: نمي‌خواهي به دكتر بروي. گفتم به هر دكتري كه رفتم ديدي كه فايده‌اي نداشت. گفت: يك دكتر من سراغ دارم كه با يك نسخة وي شفا خواهي يافت. گفتم اين دكتر كيست، اسم او چيست و مطب او كجاست؟ گفت: او مطب ندارد و نوبتي نيست! گفتم: مادر بگو اين دكتر كيست؟ من از درد دارم مي‌ميرم. مادرم گفت: اسم دكتر، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام فرزند علي عليه السلام است. گفتم: ما كه با آنها ارتباطي نداريم، و قهر مي‌باشيم. مادرم گفت: اينها بزرگوار هستند و عفو و بخشش آنها زياد است. و با اين حرف قلبم را آتش زد.

مادرم از من جدا شد و نزد فرزندانم رفت. كم كم حال توسلي پيدا كردم، حال خيلي خيلي خوبي پيدا كردم. گفتم: يا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام من خيلي تعريف تو را شنيده‌ام، مرا از درد نجات بده! اي آقا، اگر پدر و مادرتان حق بوده‌اند مرا شفا بدهيد.

با گرية زيادي كه كردم به خواب رفتم. در عالم خواب ديدم كسي كه يك پارچه نور بود وارد خانه‌ام شد. بالاي سرم آمد و فرمود: برخيز! گفتم : تازه از دردم مقداري كاسته شده است، بگذار بخوابم. براي بار دوم فرمود: به تو مي‌گويم برخيز! گفتم: بگذار استراحت بكنم، تو كه هستي؟ فرمودند: تو چه كسي را مي‌خواستي؟ يادم آمد، گفتم‌: فرزند امام علي عليه السلام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را. فرمود: من ابوالفضل هستم، فرزند حضرت امام علي عليه السلام. فرمود: خواستة تو چيست؟ عرض كردم: قلبم ناراحت است و از درد زياد آن، طاقت من ديگر تمام شده است، يك نظر ولايي به قلبم كرد، قلبم خوب شد و از درد چند ساله راحت شدم. براي قدرداني از وي كه شفايم داد، به دست و پاي حضرت افتادم، كه از نظرم غايب شد.

در همين حال از خواب بيدار شدم و نزد مادر و عيال و فرزندانم رفتم. وقتي آنها من را با اين حال ديدند كه خود به تنهايي از جايم برخواسته‌ام، تعجب كردند و گفتند: چرا از جاي خود برخواستي؟ گفتم: مادرم، دكتر بي مطب تو آمد و مرا شفا داد!

 

   به عنايات حضرت ابوالفضل عليه السلام همسرش حامله شد !

 

جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني در 6 صفر الخير 1416 ق نقل كردند :

آقاي حاج شيخ عبدالحسين فياض دشتي مي‌گفت: شخصي از اهل سنت ساليان متمادي از فرزند محروم بود. يك روز در مراسم تعزيه حضرت امام حسين عليه السلام به باني تعزيه مي‌گويد: چنانچه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام حاجتم را روا كند، هدايايي تقديم شما خواهم نمود.

همان شب به عنايات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام همسرش حامله مي‌شود و حاليه مدت سه سال از وقوع اين كرامت مي‌گذرد كه هر سال ماه محرم كمكهاي نقدي و جنسي خود را به هيئت تقديم مي‌دارد.

 

    مدت ده سال بود بچه‌دار نمي‌شد !

 

يكي از موثقين از شيعه كويتي به نام محمدمراد نقل كرد كه مي‌گفت:

3. شخصي بدوي از اهل سنت، مدت ده سال بود ازدواج كرده بود ولي بچه‌دار نمي‌شد حتي به دكترهاي لندن و آمريكا مراجعه كرد و نتيجه‌اي نديد. تا اينكه يك روز آن مرد سني جريان را با محمدمراد در ميان مي‌گذارد و محمد مراد به وي مي‌گويد: من دكتري را به شما معرفي مي‌كنم كه كارش برو برگرد ندارد!

از كويت با همديگر به سمت كاظمين حركت مي‌كنند و به زيارت امام موسي بن جعفر و امام محمد جواد عليهما السلام مشرف مي‌شود و مدت ده روز در آنجا مي‌مانند. پس از ده روز به طرف سامراء حركت مي‌كنند و مرقد امام علي النقي و امام حسن عسگري عليهما السلام را زيارت مي‌كنند. سپس به نجف اشرف مي‌روند و به زيارت حضرت علي بن ابيطالب عليهما السلام نائل مي‌شوند و بعد از آن عازم كربلا مي‌شوند و به زيارت امام حسين عليه السلام و حضرت قمر بني هاشم عليه السلام مي‌روند.

ده روز هم در اينجا توقف مي‌كنند و به زيارت مي‌پردازند و سپس به كويت برمي‌گردند.

پس از چهل روز آثار حاملگي در همسر مرد سني ظاهر مي‌شود و او به محمدمراد كه شيعه بوده است مي‌گويد: مژده مژده كه همسرم حامله شده است! باري، مرد سني پس از گذشت چندين سال، داراي يازده فرزند شده و اسم هر يك از فرزندانش را نيز به نام علي عليه السلام و فرزندان علي عليه السلام مي‌گذارد.

اين است عنايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام.

 

    دكتر مجانا معالجه مي‌كند !

 

جناب حجه الاسلام آقاي شيخ عبدالحميد بحراني دشتي در تاريخ 1412 هـ ق اظهار داشتند كه جناب آقاي حاج عبدالحميد ابوامير كه مردي است متدين و در كشور قطر به شغل قالي فروشي اشتغال داشته و معمولا در كارهاي خير موفق مي‌باشد، روزي براي من نقل كردند كه :

4. من دوستي داشتم از اهل تسنن، كه مدت سيزده سال بود ازدواج كرده بود ولي در اين مدت بچه‌دار نشده بود. يك روز به ايشان گفتم كه من دكتري سراغ دارم كه شما را مجانا معالجه مي‌كند. تا اين جمله را شنيد خوشحال شد و گفت خدا رحمت كند پدر و مادر شما را مرا به او راهنمايي كن. گفتم: امشب ما در منزل مجلسي به نام حضرت عباس عليه السلام داريم. تو امشب به خانة ما بيا و كار به عقيده خودت نداشته باش.

حاج ابوامير مي‌گويد: آن شب ايشان به منزل ما آمد و در مجلس روضه حضرت قمربني هاشم عليه السلام شركت كرد. پس از برگزاري روضه و صرف شام، يك بشقاب همراه خود به منزل برد و عيال وي نيز از غذاي حضرت اباالفضل عليه السلام خورد. چندي پس از آن تاريخ آن دو به بركت توسل به حضرت قمر بني هاشم عليه السلام صاحب فرزند شدند.

 

 خدا به بركت ابوالفضل شما پسري به من داده است !

 

جناب حجه الاسلام و المسلمين سلالت السادات آقاي حاج سيد حسن نقيبي همداني صاحب تأليفات كثيره كه هم اكنون در آستانة مقدسة كريمة اهل بيت حضرت فاطمة معصومه عليها السلام مشغول خدمت مي‌باشند، طي نامه‌اي در تاريخ 7/3/76 شمسي برابر 21 محرم الحرام 1418 هـ ق چنين نوشته‌اند:

5. برادر ارجمند، جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي دامت افاضاته، با توجه به اخلاص و اردات و  يژه‌اي كه نسبت به آستان مقدس امام معصوم به ويژه سالار شهيدان و شهداي كربلا سلام الله عليهم داريد و سالها پيش در اين زمينه زبان و بيان خود را مصروف داشته‌ايد، تا آنجا كه معجزات و كرامات بندة خاص و خالص خدا علمدار كربلا را - در حد توان - گردآوري كردم و براي تشنگان زلال كوثر ولايت، ارمغاني بس ارجمند فراهم ساخته‌ايد، اينجانب نيز كرامتي را كه خود شاهد بودم تقديم حضور عالي مي‌كنم تا در كتاب شريفتان به سمع خوانندگان عزيز برسانيد.

سال 1339 يا 40 خورشيدي بود كه براي نخستين بار از نجف اشرف به شهر شمالي عراق كركوك مسافرت كردم تا با مردم آن سامان آشنايي حاصل كرده و زمينة تبليغي آنجا را به دست آورم. در محلة (تسعين) با يكي زا دوستان روحاني كه بومي و اهل آنجا بود وهمو ما را بدان خطه برده بود، به مسجدي رفتيم كه آنرا به تركي «زلفي ايونين جامعي» مي‌گفتند يعني:‌ «مسجد خاندان زلفي» و باني اصلي آن دو برادر به نامهاي «حاج جلال افندي» و «حاج جعفر» بودند. در ميان حيات مسجد بر روي نيمكتي نشسته گرم صحبت بوديم كه مردي حدودا چهل ساله از در وارد شد، و يك گوني بزرگ شكر به مسجد داد. او را دعوت به نشستن و صرف چاي نموديم، او نيز كنار ما نشست. پس از احوالپرسي از نامش سؤال كردم، با خنده و تبسم گفت: ببخشيد نام من عثمان است! با شنيدن نام عثمان فكر كردم او با من شوخي مي‌كند، و مي‌خواهد مرا نسبت به برادران اهل تسنن كه در آن منطقه اكثريت سكنه را تشكيل مي‌دادند آزمايش كند. با خنده رويي گفتم با من شوخي مي‌كني گفت: نه، واقعا اسم من عثمان است گفتم: قبلا سني بودي و شيعه شدي؟ گفت نه. گفتم: برادر شيعه نام فرزند خود را عثمان نمي‌گذارد اگر شيعه هستي چرا نامت عثمان است؟! و اگر سني هستي آوردن شكر براي مجلس عزاداري چيست؟!

گفت: من سني بودم و اكنون نيز هستم و افزود: من بچه‌دار نمي‌شدم، به دكترهاي متعدد هم كه مراجعه كردم نسخه‌ها و معاينه‌ها و آزمايش‌ها به جايي نرسيد تا آنجا كه گفتند: تو هرگز بچه‌دار نخواهي شد. نااميدي همه وجودم را فرا گرفت. يكي از دوستان من كه شيعه بود به من گفت: مي‌خواهي تو را به دكتري راهنمايي كنم كه اگر پيش او بروي بچه‌دار مي‌شوي؟ گفتم: آري،‌ اين دكتر كيست؟ گفت:

فرزند حضرت علي علمدار كربلا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است ولي بايد نذر كني و با اخلاص و اعتقاد در خانة او بروي. چه ما شيعه‌ها او را باب الحوائج مي‌ناميم و در مشكلات سخت به او پناه مي‌بريم من هم چون به شدت دوست داشتم بچه‌دار بشوم، نذر كرده و گفتم: اي ابالفضل،‌ اگر دوست من راست مي‌گويد كه تو باب الحوائجي و در گرفتاريها به فرياد درماندگان مي‌رسي به درگاه تو آمدم من بچه مي‌خواهم از خدا برايم فرزندي بگير تا زنده‌ام سالي يك گوني بزرگ شكر به مجلس عزاداريت تقديم مي‌كنم.

به حمدلله چند سال است كه خدا به بركت ابوالفضل العباس عليه السلام شما به من پسري داده است و پس از آن هر ساله من به نذر خود وفا مي‌كنم. بعد با خنده گفت: شما خيال مي‌كنيد باب الحوائج فقط براي شما شيعه‌هاست؟! گفتم: چرا با ديدن اين كرامت شيعه نمي‌شوي؟ گفت: همة بستگانم با من دشمن خواهند شد؛ شيعه شدن جرأت مي‌خواهد، و من نمي‌توانم.

آنكه آرزو دارد - در گور - خاك كوي خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آذين كفنش باشد

سيدحسن نقيبي همداني

 

    مرا به ماتم العباس شيعيان ببريد

 

جناب حجه الاسلام و المسلمين حامي و مروج مكتب اهل بيت عليهم السلام آقاي شيخ سعيد سعيدي حفظه الله تعالي طي نامه‌اي كه به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام نوشته‌اند سه كرامت را از كشور عمان نقل كرده‌اند:

6. در سال 1376 هجري شمسي مصادف با محرم الحرام 1418 هجري قمري توفيقي نصيب اين حقير سعيد سعيدي شد كه به مدت دو ماه محرم و صفر براي انجام وظيفة تبليغي به كشور عمان سفر كنم و در آنجا در بلده‌اي به نام «خابوره» كه در حدود 170 كيلومتري مسقط پايتخت عمان قرار دارد مستقر شوم. گفتني است با وجود اينكه شيعيان به طور كلي در آن كشور و به ويژه در آن شهر در اقليت مي‌باشند مع الوصف كاملا آزاد بوده و مراسم عزاداري را به نحو احسن انجام مي‌دهند و هيچ گونه محدوديتي براي آنها وجود ندارد.

در شهر خابوره برادران شيعه حسينيه‌اي به نام «مأتم العباس عليه السلام» دارند كه ساليان زيادي است مجالس عزاداري سيد مظلومان به طور مستمر در دو ماه محرم و صفر بدون وقفه و انقطاع و نيز در ماه مبارك رمضان و غيره در آن منعقد مي‌شود.

نكته قابل ذكر و توجه اين است كه امسال پس از ساليان متمادي سه كرامت در اين مأتم كه منصوب به قمر بني هاشم عليه السلام است ظاهر شد كه هر كدام به نوبه خود قابل اهميت بود و پس از بروز اين سه كرامت غير قابل انكار شيعيان از شهرها و روستاهاي مجاور به صورت فوج فوج مي‌آمدند و به تماشاي يكي از اين معاجز سه گانه كه ذكر خواهند شد مي‌نشستند زيرا هنگام بروز يكي از معاجز ثلاثه دستگاه فيلمبرداري كه هر شب در داخل مأتم قرار داشت و تصوير مجلس را به قسمت زنان منعكس مي‌كرد فورا عدسة خود را به طرف معجزه متمركز كرده و از تمامي صحنه‌ها فيلمبرداري نمود كه شيعيان و واردين با ديدن فيلم معجزه و كرامت مسرور مي‌شدند در مورد آن دو معجزة ديگر نيز واردين از مردم با خود شفايافتگان تماس گرفته مستقيما از خود آنها چگونگي ماجرا را سؤال مي‌كردند اينك معاجز و كرامات سه گانه:

كرامت اول: زني بود با چند بچه كه خود و شوهر و تمامي فاميلش از اهل سنت‌اند. اين خانم مبتلا به فلج شده بود، شوهرش مبالغ زيادي را خرج او كرد و چون از شفاي او مأيوس شد او را همراه بچه‌ها به خانة پدرش برد چه تصميم گرفته بود كه زن را طلاق داده و همسر ديگري اختيار كند. خانم مزبور با وضع پريشان به خواهران خودش مي‌گويد:

ـ فردا روز هفتم محرم و نزد شيعيان روز ابوالفضل العباس عليه السلام مي‌باشد؛ خواهش مي‌كنم كه مرا به مأتم العباس شيعيان ببريد و به «علم العباس» يعني به پرچم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ببنديد شايد حضرت به من توجهي كند.

فردا خواهرها زير بغل خواهر فلج خود را گرفته و در حالي كه پاهاي او به زمين كشيده مي‌شد او را به داخل مأتم و مجلس در قسمت زنان آوردند و در كنار علم العباس عليه السلام نشاندند و اين امر پس از تمام شدن منبر صبح بود (در خابوره رسم بر اين است كه از شب اول محرم تا شب سيزدهم در هر روز دو مجلس برقرار مي‌شود: يكي صبح و ديگري شب. از شب سيزدهم تا نهايت ماه صفر نيز تنها شبها مجلس منعقد مي‌شود به استثناي ايام وفيات، مثل 25 محرم و 7 و 17 و 20 و 28 صفر كه مجددا اضافه بر مجالش شب، صبح‌ها نيز مجلس برقرار است.)

بهرحال زماني كه مراسم سينه‌زني شروع مي‌شود خانمي كه مسئول زنان است نزد اين خانم مفلوج آمده به او مي‌گويد : بلند شو و با زنان عزاداري كن! خانم مفلوج مي‌گويد: خانم مي‌داني كه من فلج هستم و قدرت بر قيام ندارم. او مي‌گويد: «يا ابوالفضل العباس» بگو و از جا بلند شو! آن زن مريض نيز با صداي بلند يا ابوالفضل مي‌گويد و يك مرتبه از جا بلند مي‌شود. آنگاه خود زن با تعجب به پاهاي خود دست مي‌زند و به فضل پروردگار هيچ اثري از فلج سابق در خود احساس نمي‌كند. لذا بي‌اختيار بنا مي‌كند به سر و صورت زدن و عزاداري كردن كه مردان در اثر سر و صداي زنان متوجه مي‌شوند آنها هم شور و هيجاني پيدا مي‌كنند و يك زجه و شور خاصي در مجلس به وجود مي‌آيد.

قابل ذكر است كه اين خانم از روز هفت محرم تا آخر ماه صفر نه تنها مأتم و مجلس را در روز و شب ترك نكرد بلكه هر گاه در مجلس حاضر مي‌شد خدمت هم مي‌كرد. شوهرش نيز كه از شفا يافتن وي خوشحال شده بود زن را به منزل برگرداند و زندگي مشترك خود را با خرسندي ادامه دادند.

ضمنا يادآور مي‌شود كه برادر اين خانم به اصطلاح از اهل دعوه و از وهابيها و سلفيها مي‌باشد كه نه‌تنها به مراسم عزاداري عقيده ندارند بلكه اينها را خرافه و بدعت مي‌دانند! و مبارزة با اين آثار جهت محو آنها را بر خود واجب و لازم مي‌شمارند ولي برادر وهابي وي در مقابل اين كرامت باهره و انكار ناپذير قمر بني هاشم عليه السلام سر تسليم فرود آورده است.

 

    از آقا قمر بني هاشم عليه السلام شفاي خود را گرفت

 

7. كرامت دوم : پسري دوازده ساله از اهل سنت بود كه هر روز از ساعت يازده صبح به وي حالت صرع دست مي داد و رنگ بدن او متماي به سبز مي شد. پدرش مدعي بود كه او را نزد اطباي زيادي برده و حدود سه هزار ريال عماني ، كه معادل با سه ميليون و نيم تومان ايراني مي باشد خرج اين پسر كرده ولي هيچ نتيجه اي نديده است.

مادر اين بچه بيمار فرزند خود را در روز عاشورا به مأتم العباس مذكور مي آورد و به همراه خود در قسمت زنان قرار مي دهد . طبق رسم معمول در كشورهاي حاشيه خليج فارس خطيب در روز عاشورا مقتل سيد الشهدا عليه السلام را خوانده پس از آن مراسم و سينه زني شروع مي شود و تا ساعت يك بعد از ظهر مراسم ادامه مي يابد . اين زن نيز كه همراه با بچه مريض خود از صبح زود ساعت 9 به مجلس آمده بود همراه عزداران تا ساعت يك بعد از ظهر مشغول عزاداري مي شود و در نتيجه از مرض فرزندش كه هر روز حدود ساعت يازده گرفتار حالت صرع مي شد غافل مي شود و آن را فراموش مي كند. اما پس از اتمام مراسم عزاداري يك مرتبه به يادش مي آيد كه پسرش هر روز ساعت يازده صرع مي گرفت ولي امروز آن حالت در او ايجاد نشد لذا ناخودآگاه سرو صدا مي كند و در اثر سر و صدا بقيه زنان مردها مي فهمند كه در قسمت زنان كرامتي رخ داده است .

    اين جريان در روز عاشورا اتفاق افتاد و تا آخر ماه صفر هم كه من آنجا بودم ديگر اين حالت بر آن پسر عارض نشد و در حقيقت از وجود مقدس آقا قمر بني هاشم سلام الله عليه شفاي خود را گرفت و همه مردم آن ديار آن پسر مريض را ديده بودند و شفاي او را نيز شاهد بودند .

 

    خطوط فاصل ميان آجرها در پرتو آن ظاهر شد !

 

كرامت سوم: در مأتم العباس مذكور ضريح كوچكي يك متر در يك متر مربع ساخته و آنرا به ديوار نصب كرده‌اند. كه مردم و واردين با نگاه به آن به ياد ضريح مقدس آقا ابوالفضل العباس عليه السلام مي‌افتند و گاهي هم با دست زدن به آن تبرك مي‌جويند.

در روز هفت محرم الحرام پس از اتمام منبر و شروع مراسم سينه‌زني يك مرتبه تمام كساني كه در داخل مأتم العباس حضور داشتند با چشمان خود مشاهده كردند كه يك نور قرمز رنگ بسيار قوي روي ديوار نمايا شد و همچنين روي آن ضريح كوچك نيز كه بر ديوار نصب شده قبه‌اي نوراني ظاهر گشت كه ضريح كاملا در تحت آن قبه قرار گرفت. نور قرمز رنگ روي ديوار به قدري قوي و شديد بود كه با وجود آنكه ظهور آن در روز بود نه در شب مقدار آجرهاي و خطوط فاصل ميان آجرها در پرتو آن ظاهر شد.

در خور ذكر است كه روي آجرها به اندازه يك سانت سيمان وجود دارد و پس از آنهم ملون به دو رنگ شده است اول سفيد بعد سفيد؛ و معقول نيست كه از لابه‌لاي همه اين آجرها ظهور و بروز كند البته از اين صحنه كلا فيلمبرداري شد و فيلم آن در خابوره موجود و به جاهاي ديگر نيز برده شده است.

يادآوري مي‌شود كه هنگام ظهور اين نور عجيب و تابيدن به آن ديوار همة كساني كه حاضر بودند دستمالها و لباسها و پارچه‌هاي خود را به آن موضع نور محيرالعقول مي‌ماليدند و متبرك مي‌كردند.

 

    ديدم تمام كوچه و حيات منزل ما پر از افراد كرد است !

 

فقيه فرزانه مرجع عاليقدر جهان تشيع حضرت آيه الله العظمي حاج آقاي حاج سيدمحمدحسيني شيرازي (دامت ظله الوارف) از آقاي سيدمهدي بلور فروش - در كربلا - بدون واسطه نقل مي‌كنند كه گفت:

9. يك زن سني از كردها كه ايام نوروز به كربلا مي‌آيند نزد من آمد و از مغازه مقداري جنس خريد و گفت من كسي را ندارم آيا مي‌توانم شب را در منزل شما باشم؟ گفتم: مانعي ندارد.

در منزل به همسرم گفته بود كه من نزديك ده سال است كه ازدواج كرده‌ام و اولاد دار نشده ‌ام زنم به او گفته بود: شما به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شويد و نذر كنيد كه اگر تا نوروز سال بعد اولاددار شدي هر چه طلا در دست و گردن داريد نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باشد.

سال بعد ايام نوروز كه روز زواري بود و من نيز سرم شلوغ بود ساعت 2 بعدازظهر به منزل رفتم. ديدم تمام كوچه و حيات منزل ما پر از افراد كرد است. بسيار نگران شده، با زحمت فراوان خودم را به صحن خانه رساندم و زنم را صدا كردم كه اين چه وضعي است و اينها را چه كسي راه داده است؟

با خنده گفت: چيزي نيست بيا بالا. گفتم: مسئله چيست؟ گفت: آن زن كرد پارسالي با فرزندش آمده كه طلاهايش را به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام تقديم كند. اينها هم همگي افراد نازا هستند كه آمد‌ه‌اند به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شوند و طلاهاي خويش را نذر آن حضرت كنند.

 

    چون به حضرت توجه كرد حقش ظاهر شد !

 

حجه الاسلام و المسلمين اقاي شيخ ابراهيم صدقي طي مكتوبي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين نقل مي‌كند:

10. حاجي محمدرضا صدقي حائري يكي از اخيار كربلا و نوادة فقيه زاهد صاحب كرامات مرحوم شيخ حمزة اشرفي حائري «قدس سره» مي‌باشد از فرزند عمويش مرحوم حمزه (فرزند حاج محمدعلي فرزند شيخ حمزه اشرفي) نقل كرد كه گفت:

زماني كه در كويت به سر مي‌بردم، قضيه‌اي رخ داد كه فهميدم اين عربهاي سني بدوي صحرانشين هم به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عقيده‌مندند و او را به صاحب كرامت مي‌دانند. اصل قضيه چنين بود:

يك عرب سني صاحب گاو و گوسفند براي يك نفر از شيعيان روغن مي‌آورد و با هم معامله داشتند يكي از دفعاتي كه آن عرب سني صحرانشين روغن مي‌آورد و مقدارش ده حقه بوده است (چون در آن زمان وزن كيلو معمول نبود) كاسب شيعه پس از وزن كرد خيك روغن به قصد كلاه‌برداري و اخازي از آن عرب بدوي به صاحب روغن مي‌گويد: مقدار روغن هشت حقه مي‌باشد! سني عرب كه عصايي در دست داشته با عصا در اطراف محل ايستادند آن كاسب شيعه دايره‌اي مي‌كشد و به زبان عربي مي‌گويد : «هاي خطه العباس ان كنت صادقا في قولك فأخرج منها» يعني: اين دايره مربوط به حضرت عباس عليه السلام است اگر در گفتار خود صادقي از اين دايره بيرون بيا.

وقتي آن سني دايره را كشيده و اين كلام را مي‌گويد: كاسب شيعه مي‌بيند توان حركت و خروج از دايره از وي سلب شده است، لذا به دروغي كه گفته بود اقرار مي‌كند و مي‌گويد مقدار وزن واقعي روغن همان ده حقه است.

اين كرامتي بود كه از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در حق آن مرد عرب صحرا نشين صادر شد چون به حضرت توجه كرد حقش ظاهر شد و آن كاسب حرام‌خوار مفتضح و رسوا گرديد.

 

|+| نوشته شده توسط آرش کوهساری در سه شنبه یکم بهمن 1387 | موضوع: عنايت قمر بني هاشم |
 پرسش هایی پیرامون شهداي عاشورا

پرسش هایی پیرامون شهداي عاشورا

 

در روز عاشورا چند نفر شهيد شدند؟

مجموع اصحابى كه در روز عاشورا شهيد شدند 87 نفر بود. البته به اضافه يك زن و 18 نفر از فرزندان و برادر زادگان امام حسين (ع) كه جمعاً 108 نفر مى‏شوند. اما برخى ديگر از مورخان تعداد بيشترى را بر شمرده‏اند. در هر صورت تعداد دقيق روشن نيست ومورد اختلاف است.

براى آگاهى بيشتر ر. ك: منتهى الآمال، نفس المهموم و فرسان الهيجاء.

 

شهداى كربلا چند روز در صحراى كربلا روى زمين بودند؟

بنا بر آنچه در آثار تاريخى آمده است، روز 12 محرم ابدان شريفه به خاك سپرده شده‏اند. بنابراين سه روز بدن‏هاى مطهر شهدا روى زمين مانده بود.

 

قاتلان شهداى كربلا را نام ببريد؟

اسامى قاتلان شهداى كربلا از آل ابى طالب به اين ترتيب است: 1- امام حسين (ع): شمربن ذى‏الجوشن، سنان بن انس نخعى، حصين بن تميم، خولى بن يزيد و زرعه بن شريك.

2- على اكبر (ع) پسر امام حسين (ع): مرة بن منقذ و هميارانش.

3- عبدالله بن حسين پسر شيرخوار امام حسين كه معروف به على اصغر است: حرملة بن كاهل اسدى.

4-عبدالله بن على پسر امير المؤمنين (ع): هانى بن ثبيت حضرمى.

5-ابوالفضل العباس بن اميرالمؤمنين: يزيد بن رقاد و حكيم بن طفيل.

6- جعفربن اميرالمؤمنين (ع): هانى بن ثبيت حضرمى.

7- عثمان بن اميرالمؤمنين (ع): خولى بن يزيد و ابانى دارى.

8- محمدبن اميرالمؤمنين (ع): ابانى دارى.

9- ابوبكر بن حسن بن على (ع): عبداله بن عقبه غنوى.

10- عبد الله بن حسن بن على (عِ: حرملة بن كاهل اسدى.

11- قاسم بن حسن بن على (ع): عمربن سعد بن نفيل ازدى.

12- عون بن عبدالله بن جعفر طيار: عبدالله بن قطبه بهانى.

13- محمدبن عبدالله جعفرطيار: عامربن نهشل تميمى.

14-جعفربن عقيل بن ابى طالب: بشر همدانى.

15- عبدالرحمن بن عقيل بن ابى طالب: عثمان بن خالد جهنى.

16- عبدالله بن مسلم بن عقيل بن ابى طالب: عامربن صعصعه.

17- ابوعبيدالله بن مسلم بن عقيل بن ابى طالب: عمروبن صبيح صيدادى.

18- محمدبن ابى سعيد بن عقيل بن ابى طالب: لقيط بن ناشر جهنى.

اين تعداد از شهداى كربلا از خاندان ابى طالب هستند و از آن‏جا كه آل ابى طالب و آل على مقام ولايى در بين مسلمانان داشتند اسامى قاتلان شهداى كربلا از اين خاندان در تاريخ ضبط شده است ولى بيشتر شهداى كربلا قاتلانشان ضبط نشده است.

19- سليمان، آزاد شده امام حسين (ع): سليمان بن عوف حضرمى.

20- مسلم بن عوسجه اسدى: عبدالله ضبابى، عبدالله بن خشكاره و مسلم بن عبدالله ضبابى.

21- زهير بن قين: كثير بن عبدالله و مهاجربن اوس تميمى.

22- حبيب بن مظاهر اسدى: حصين بن نمير، بديل بن صريم و يك مرد تميمى.

23- حربن يزيد رياحى: ايوب بن مسرح و همدستانش.

24- بريربن خضير همدانى: بحيربن اوس ضبى.

25- همسر وهب بن عبدالله بن حباب كلبى: غلام شمربن ذى الجوشن.

26- عميربن عبدالله مذحجى: مسلم ضبابى و عبدالله بجلى.

27- هلال بن نافع: شمر بن ذى الجوشن.

28- ابوعمرو نهشلى: عامربن نهشل ثعلبى،(1)

پى‏نوشت‏

1-بحارالانوار، ج 45، ص 65 تا ص 73. در اين صفحات زيارت ناحيه مقدسه آمده است و بيشتر شهداى كربلا در اين زيارت نام برده شده است. و از ص 1 تا ص 64 شهداى ديگرى نيز ذكر شده و برخى از قاتلان هم آمده است. و در همين جلد 45 ماجراى مختار و انتقام از قاتلان شهداى كربلا هم آمده است. 

|+| نوشته شده توسط آرش کوهساری در یکشنبه یکم دی 1387 | موضوع: پیرامون شهداي عاشورا |
 فضایل و مناقب امام حسین علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

امام حسين (ع) در سايه عنايت و تربيت رسول الله (ص)، فصيح‏ترين مرد عرب قرار گرفت.پدرش امير المؤمنين (ع)، كسى كه سخن او پس از پيامبر (ص) بالاتر از كلام مخلوق و پايين‏تر از كلام خالق بود.مادرش فاطمه زهرا (س) كه خود از چشمه نطق و بيان پدرش رسول خدا (ص) سيراب گشته بود.بنابراين جاى شگفتى نيست، كه بگوييم هيچ كس در فصاحت و بلاغت به پايه آن حضرت نمى‏رسيد.خطابه او در روز عاشورا كه مصائب و مشكلات سراسر وجودش را احاطه كرده و غم و اندوه از هر سو وى را در تنگنا قرار مى‏داد، با اين وصف هرگز نلرزيد و اضطراب و پريشانى به خود راه نداد، و اين خود نشانگر آن است كه بيان او فصيح‏تر و سخن او بليغ‏تر از هر كس بوده است، و در اجتماع مردم كوفه با دلى قوى و قلبى ثابت و بيانى گويا به سخن پرداخت، چنان كه گويى بيانش چون سيلى است خروشان كه دشمن را از پا در مى‏آورد.سخنى كه در بلاغت و رسايى كلام تا آن زمان هرگز شنيده نشده و بعدا نيز شنيده نخواهد شد.تا آنجا كه دشمن او با شنيدن سخنان كوبنده او مردم را از اين امر بازداشت و گفت: واى بر شما .او فرزند همان پدر است.به خدا قسم، چنانچه يك بار ديگر بدين ترتيب براى شما سخن بگويد، هرگز قادر به آزار و يا محاصره او نخواهيد بود.

قهرمان مبارزه با ظلم و ستم

امام حسين (ع) تنها قهرمانى است كه در مبارزه با ستم و مقاومت در برابر ظلم و آسان شمردن مرگ در راه حق و عزت و شرافت انسانى گوى سبقت را از ديگران ربوده است، و درباره او ضرب المثلها ساخته و در ياد او قهرمانانى به وجود آمده است.در بزرگى و بلندى مقام والاى او، كتابها طبع و نشر شده و خطابه‏ها ايراد گرديده و اشعار بسيارى سروده‏اند.

او بزرگ مردى است كه هر فرد آزاده‏اى كه داراى همتى بلند باشد و در هر عصر و زمان بخواهد در برابر ظلم و بيدادگرى ايستادگى كند شايسته است كه از آن حضرت پيروى نمايد و در مكتب وى درس زندگى بياموزد، و آن كس كه از ذلت و خوارى گريزان و پذيراى ظلم و ستم نيست مى‏بايست در جاده آن حضرت گام سپارد.

فداكارى و از خود گذشتگى امام حسين (ع) چنان بود كه عقول را به حيرت واداشت و دلها را به دهشت انداخت و نفوس بشرى را از خود بى خود ساخت و قلبها را اسير خود كرد.

كدام قهرمانى را مى‏شناسيد كه در بزرگى و بلندى مقام و در مبارزه با ستم اين گونه در برابر ظلم بايستد و هرگز سستى به خود راه ندهد.كدام بزرگ‏مردى را سراغ داريد كه اين چنين عقول و ارواح و قلوب جهانيان را مسخر خود سازد.در ميان ملل جهان هرگز همانند او و حتى مشابه اين پيشواى بزرگ ديده نشده است.

چنان كه مى‏بينيم، در قرنهاى عديده و نسلهاى متوالى عظمت امام حسين بن على (ع) جهانيان را به شگفتى و حيرت واداشته، تا آنجا كه نداى الهى او همچنان جاويد و سرمدى باقى مانده است.او كه به تاريخ مبارزه و جهاد مردان حق جلوه ابدى و شكوه جاودانى بخشيد، از بيعت با يزيد بن معاويه امتناع ورزيد، بدين علت كه وى را مردى ميگسار و سرگرم كنيزان و رامشگران و بازى با ميمونها مى‏دانست و امام معتقد بود كسى كه به كفر و الحاد تظاهر كند و دين را مورد تحقير و تمسخر قرار دهد، هرگز شايسته حكومت بر مسلمانان نخواهد بود.چنان كه به مروان بن حكم مى‏فرمايد: زمانى كه امت اسلامى به اين مصيبت گرفتار آيد و مردى چون يزيد حكومت مسلمين را در دست گيرد با اسلام بايد خداحافظى كرد، و در جاى ديگر به برادر خود محمد بن حنفيه مى‏گويد:

به خدا سوگند، چنانچه در تمام جهان براى من هيچ گونه جايگاه و پناهگاهى وجود نداشت، باز هم اعلام مى‏كردم كه زير بار بيعت با يزيد بن معاويه نخواهم رفت.

ذكر اين نكته لازم است كه آن حضرت، موقعى اين سخن را بيان داشت كه اگر با يزيد بيعت مى‏كرد، امكانات فراوان و لذايذ بى‏شمارى در اختيارش قرار مى‏دادند و به تعظيم و تكريم وى مى‏پرداختند.ايادى حكومت وى را گرامى مى‏داشتند و هرگز با اراده و فرمان او مخالفت نمى‏كردند، و اين، بدان جهت بود كه يزيد، به مقام و منزلت او در ميان مسلمين به خوبى آگاه بود.از يك سو از مخالفت با او به شدت در هراس بود، و از سوى ديگر هشدار معاويه كه قبلا به فرزند خود يزيد درباره امام حسين (ع) داده و وى را از مخالفت با امام بر حذر داشته بود، او را نگران مى‏ساخت.

امام حسين بن على (ع) كه بر تمام علايق و لذايذ حيات پانهاده و هدفش مبارزه با ظلم بود، از اين امر امتناع ورزيد و زير بار بيعت با يزيد نرفت و فرمود:

ما اهل بيت پيامبر و منبع وحى و رسالت هستيم و خاندان ما مركز رفت و آمد فرشتگان است .خداوند ما را در آفرينش بر ديگران مقدم داشت، و ختم نبوت را در خانواده ما قرار داد .در حالى كه يزيد مردى فاسق و شرابخوار و قاتل است، و هرگز كسى همانند من با يك چنين فردى بيعت نخواهد كرد.

بدين ترتيب امام حسين (ع) با خانواده، همسر و فرزندان خود از مدينه خارج گشت و راه اصلى را در پيش گرفت.اهل بيت آن حضرت به وى گفتند، بهتر است از راه ديگرى حركت كنيد تا از دستيابى ديگران مصون باشيد.امام (ع) از اين امر خوددارى كرد.بزرگوارى او بالاتر از اين بود كه ناتوانى و هراسى از خود نشان دهد.پس در پاسخ آنها گفت: به خدا قسم، هرگز از راه اصلى خارج نخواهم شد، تا آنچه را كه اراده خداوندى است انجام گيرد.

زمانى كه حر بن يزيد رياحى در برابر امام حسين (ع) ايستاد و گفت: من به تو هشدار مى‏دهم، چنانچه جنگ را آغاز كنى، ما نيز مبارزه خواهيم كرد، و جان خود را از دست خواهى داد، آن حضرت قاطعانه پاسخ مى‏دهد و به وى خاطر نشان مى‏سازد كه مرگ در راه حق و رسيدن به عزت و شرف از هر چيز آسان‏تر است، و ادامه داده به وى مى‏گويد: تو مرا به مرگ تهديد مى‏كنى.آيا كار شما بدينجا كشيده كه به كشتن من اقدام كنيد؟

باز هم مى‏گويم پاسخ من همان است كه برادر اوس گفته است.به اين ترتيب كه وى تصميم گرفت به يارى رسول الله ص برود.در اين اثنا پسر عمويش وى را از كشته شدن بيم داد و گفت: به كجا مى‏روى؟ تو در اين راه كشته خواهى شد.پس در پاسخ پسر عموى خود اشعارى به اين شرح گفت:

سامضى و ما بالموت عار على الفتى

اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما

اقدم نفسي لا اريد بقاءها

لتلقى خميسا في الوغى و عرمرما

فان عشت لم اندم و ان مت لم الم

كفى بك ذلا ان تعيش فترغما

به من مى‏گوييد، مرو، اما خواهم رفت.مى‏گوييد كشته مى‏شوم.مگر مردن براى يك جوانمرد ننگ است؟ مردن آن وقت ننگ است كه هدف انسان پست باشد و بخواهد براى آقايى و رياست كشته بشود كه مى‏گويند به هدفش نرسيد.اما براى آن كسى كه به منظور اعلاى كلمه حق و در راه حق كشته مى‏شود كه ننگ نيست.زيرا در راهى قدم برمى‏دارد كه صالحين و بندگان شايسته خدا قدم برداشته‏اند.پس چون در راهى قدم برمى‏دارد كه با يك آدم هلاك شده بدبخت و گناهكار مانند يزيد مخالفت مى‏كند بگذار كشته بشود.

من جان خود را فدا مى‏كنم و هرگز بقاى آن را خواستار نيستم، و به زودى در ميدان جنگ شركت خواهم كرد.شما مى‏گوييد كشته مى‏شوم يكى از اين دو حال بيشتر نيست، يا زنده مى‏مانم يا كشته مى‏شوم.چنانچه زنده ماندم پشيمان نيستم و كسى نمى‏گويد، تو چرا زنده ماندى.و اگر در اين راه كشته بشوم، احدى در دنيا مرا ملامت نخواهد كرد، اگر بداند كه در چه راهى رفته‏ام.در حالى كه براى بدبختى و ذلت تو كافى است كه زندگى بكنى اما دماغت را به خاك بمالند.

حسين بن على (ع) فرمود: با صراحت مى‏گويم.وحشت و ترس از مرگ براى من هرگز معنى و مفهومى ندارد و به خاطر پايدار ماندن مبانى شرف و فضيلت و پيروز گرداندن حق و عدل چيزى را آسان‏تر از مرگ نمى‏يابم.

مرگ در راه عزت و شرف را حيات جاويد مى‏بينم و زندگى با ذلت و خوارى چيزى جز مرگ نخواهد بود.

و باز ادامه داده مى‏گويد: آن كس كه مرا از كشته شدن بيم مى‏دهد چه خطا و اشتباه بزرگى مرتكب شده و چه گمان نابجايى دارد.شرافت و عزت و همت من بالاتر از آن است كه با ترس و وحشت از مرگ تن به ذلت و خوارى دهم، و خود را از ميدان مبارزه با ظلم و ستم دور سازم .و باز بدانها خاطر نشان مى‏سازد كه بالاترين اقدامى كه مى‏توانيد انجام دهيد كشتن من است، و من مى‏گويم، مرگ در راه خدا چه گوارا و شيرين است، اما نابودى مجد و بزرگوارى و عزت من، براى شما هرگز امكان پذير نخواهد بود.پس بدين ترتيب مرا از كشته شدن چه باك؟

او كسى است كه مى‏فرمايد: «موت في عز خير من حياة فى ذل»

مردن با عزت و شرافت از زندگى با ذلت به مراتب بهتر است.

از شعارهاى روز عاشوراى امام حسين (ع) در واقعه كربلا يكى اين است:

الموت خير من ركوب العار

و العار اولى من دخول النار

و الله من هذا و ذا جارى

مرگ بهتر از ننگ و ننگ نيز به مراتب بهتر از آتش است، خداوند بر هر يك از اين دو ناظر خواهد بود.

و آنگاه كه در كربلا وى را از هر طرف به محاصره درآورده و به او پيشنهاد مى‏كنند كه تسليم حكومت شود و بيعت با يزيد را گردن نهد.وى با تندى مى‏گويد: به خدا قسم كه من هرگز بيعت با يزيد را نمى‏پذيرم.من هرگز نه دست ذلت به شما مى‏دهم و نه مانند بردگان فرار مى‏كنم.

آرى اين حسين بن على است كه مرگ را بر زندگى با ذلت ترجيح مى‏دهد، و براى رهايى از ننگ كشته شدن را انتخاب مى‏كند.او در مقابل لشگر دشمن مى‏ايستد و فرياد مى‏زند اين زنازاده پسر زنا زاده (عبيد الله زياد) مرا بر سر دوراهى نگاه داشته است.مرگ يا ذلت.آيا من تن به ذلت بدهم؟ هيهات كه ما زير بار ذلت برويم! هرگز من تن به خوارى نمى‏دهم.خدا و رسول و كسانى كه در دامانهاى پاكيزه تربيت يافته‏اند، پستى را نمى‏پسندند.دور باد ذلت از كسانى كه صاحب روح منيع و بينى غيرتمندند.ما هرگز بندگى فرومايگان را بر قتلگاه كريمان و رادمردان اختيار نمى‏كنيم و مرجح نمى‏داريم.

امام حسين (ع) با فداكارى و جانبازى به سوى مرگ مى‏رود.فرزندان و كودكان و خانواده خود را همراه مى‏برد، تا با جانبازى و وفادارى به عهد خود از دين جدش با آغوشى باز و روحى بخشنده و گذشت و بى آنكه كمترين ترديدى به خود راه دهد، پاسدارى و نگهبانى كند.و چنان كه گويى سخنش از دل برمى‏خيزد در برابر دشمن مى‏ايستد و مى‏گويد:

ان كان دين محمد لم يستقم

الا بنفسى فيا سيوف خذينى

چنانچه دين محمد ص جز با كشتن من پايدار نمى‏ماند، پس اى شمشيرها بر فرق من فرود آييد .

مداينى مى‏گويد: موقعى كه امام حسن (ع) با معاويه پيمان صلح را امضا كرد.امام حسين (ع) رو كرد به او و گفت: اين قرار داد براى من سخت ناگوار است.بهتر آن بود كه همان روش پدرم على (ع) را به اجرا در مى‏آوردى.تا آنجا كه برادرم به ناچار به اين امر تن در داد .و صلح با معاويه را پذيرفت.و من هرگز خوشنود نبوده و همانند كسى كه بينى او را ببرند و او درد و رنج را تحمل كند، از برادر خود اطاعت و پيروى كردم و از جان و دل پذيرفتم .ابن ابى الحديد مى‏نويسد:

سرور آزادگان و قهرمان مبارزه با ظلم و ستم و تنها كسى كه درس بزرگوارى و علو همت به همه انسانها بياموخت، و در برابر زندگى توأم با ذلت، مرگ در سايه شمشير را انتخاب كرد، ابو عبد الله حسين بن على بن ابى طالب (ع) بود.هر چند كه به وى پيشنهاد كردند و گفتند كه خود و يارانش در امان خواهند بود.اما او زير بار اين ذلت نرفت و ننگ را از خود دور ساخت.او با اينكه به خوبى مى‏دانست كه ابن زياد وى را نخواهد كشت.با اين وصف بكوشيد تا از ديدار با ابن زياد، همراه با خوارى به شدت دورى جويد.و اين تنها حسين بن على (ع) بود كه زير بار ستم نرفت و مرگ را برگزيد.و من از يحيى بن زيد علوى بصرى كه خود عالمى وارسته بود شنيدم كه مى‏گفت: اشعار ابى تمام كه گويند درباره محمد بن حميد طائى سروده بايستى اذعان كرد كه حسين بن على (ع) را در نظر داشته است:

و قد كان فوت الموت سهلا فرده

اليه الحفاظ المر و الخلق الوعر

و نفس تعاف الضيم حتى كأنه

هو الكفر يوم الروع او دونه الكفر

فأثبت في مستنقع الموت رجله

و قال لها من تحت اخمصك الحشر

تردى ثياب الموت حمرا فما اتى

لها الليل الا و هي من سند س خضر

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نيز آورده است:

كدام قهرمانى را مى‏شناسيد كه همانند حسين بن على (ع) اين گونه از خود شجاعت و شهامت نشان داده باشد.چنان كه درباره‏اش گفته‏اند، در واقعه كربلا آنگاه كه همه برادران و فرزندان و ياران خود را از دست داد، با اين وصف چون شير مى‏غريد و سواران نامى را به خاك هلاكت مى‏انداخت.كدام قهرمانى را مى‏شناسيد كه اندكى زير بار ستم نرفته باشد و همانند او در برابر ستمگران تسليم نگردد.و با اينكه به وى امان دادند، باز هم جهت نابودى ستم و ستمگران در ميدان نبرد بر دشمن بتازد.فرزندان و برادران و ياران خود را در اين راه فدا كند، و سرانجام خود نيز به شهادت برسد.

حسين بن على (ع) بزرگ مردى است كه بايد قوم عرب وى را پيشواى خود قرار دهند و همه كس درس شهامت و مبارزه با ظلم را از آن حضرت بياموزند.

شجاعت امام حسين (ع)

اما درباره شجاعت و دليرى امام حسين (ع) همين بس كه نه تنها تا كنون نظير آن از هيچ سردار جنگى و هيچ قائد و پيشوايى ديده نشده بلكه در آينده و الى الابد نيز ديده نخواهد شد.

او كسى بود كه در ميدان نبرد همچنان با پايدارى و استقامت به مبارزه پرداخت و در نبردى عظيم با ظلم و كفر و تحمل رنج و ناراحتى بسيار دشمن را نابود ساخت و سرانجام خود نيز به شهادت رسيد.برخى از راويان درباره او گفته‏اند: در بلندى مقام و شخصيت انسانى در هيچ دوره و زمانى مانند حسين بن على (ع) ديده نشده است.وى با اينكه فرزندان و خاندان و يارانش به شهادت رسيده و از هر سو درمانده گشته بود، با اين وصف خود با قلبى استوار و روحى قوى و شهامتى بى نظير جنگ را ادامه مى‏داد.به خدا قسم هرگز در گذشته و حال همانند او ديده نشده است.

هر چه افراد دشمن وى را محاصره مى‏كردند و كار را بر او سخت‏تر مى‏ساختند، او نيز با شمشير بران خود از چپ و راست به آنان هجوم مى‏برد و بر قلب دشمن مى‏تاخت، چنان كه گويى همه آنها چون گوسفندانى از برابر آن حضرت مى‏گريختند او بر صفوف دشمن حمله مى‏برد، و آنها نيز همچون دسته‏هاى ملخ به اطراف ميدان نبرد مى‏گريختند.

او بود كه در لحظات پايان جنگ در حالى كه سراسر بدنش مجروح گشته و از اسب بر زمين افتاده بود، باز هم با پاى پياده همچون سوارى شجاع نبرد را ادامه و افراد دشمن را به شدت در فشار و سختى قرار داد و پهلوانان را ناتوان ساخت.در اين اثنا رو كرد به سپاه دشمن و گفت: آيا اين همه جمعيت سزاوار است كه بر يك نفر حمله بريد؟

اوست كه در لحظات بين مرگ و زندگى، چنان بيم و هراسى در ميان پهلوانان انداخت، و آنگاه كه خولى، تصميم گرفت كه سر مبارك آن حضرت را از تن جدا سازد، ترس و وحشت وى را فرا گرفت و لرزه بر اندامش افتاد و ضعف و ناتوانى بر وجودش مستولى شد.

شاعر معروف، سيد حيدر حلى درباره او چنين مى‏گويد:

عفيرا متى عاينته الكماة

يحتطف الرعب الوانها

فما اجلت الحرب عن مثله

قتيلا يجبن شجعانها

امام حسين (ع) تنها كسى است كه هرگونه رنج و مصيبت را با شكيبايى و صبر تحمل كرد و در برابر نيزه‏ها و شمشيرها و خنجرها بايستاد.زره آن حضرت از شدت پرتاب تيرها همچون پوست خار پشت گشته بود، تا آنجا كه گويند يكصد و بيست نيزه بر لباس آن حضرت وجود داشت و بر بدن مطهرش سى و سه تير و سى و چهار زخم در اثر ضربت شمشير ديده مى‏شد.

|+| نوشته شده توسط آرش کوهساری در جمعه یکم آذر 1387 | موضوع: فضایل و مناقب امام حسین |
 السلام علیک یا نور الله یا صاحب الزمان (عج)

مقدمه:
بر اساسِ آنچه در منابعِ دين ذكر شده، اعتقاد راسخ شيعه بر آن است كه تمام بركات هستي و ادامة حيات عالَم و آدم و ساير موجودات در سايه وجود مقدّس و با بركت ولي و خليفة خدا بر روي زمين مي باشد و اگر آن وجود گرامي نباشد تمام هستي نابود گشته و از بين خواهد رفت.«لَوبَقَيتِ الاَرضُ بغيرِ امامٍ لَساخَت» «اگر امام بر روي زمين نباشد، اهلش را فرو خواهد برد.» «امام صادق(ع)»[1]. و مصداق ولي خدا در زمان ما حضرت ولي الله الاعظم، حجة بن الحسن المهدي (عج) مي باشد، كسي

 كه ذخيرة پروردگار براي اقامة حكومت حقّ در عالم است. «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ لَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ

نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ»[2] «و اراده كرده‎ايم بر مستعضعفين زمين منّت نهاده و آنها را امام بر روي زمين و وارث گذشتگان بگردانيم».

 به بركتِ وجودِ ايشان رزق نازل گرديده و فيضِ مادي و معنوي خداوند بر بشر جاري است و تنها و با تَمسّك و تَوسل به آن بزرگوار است كه وصول به درجات بالاي كمال و قرب حضرت حق(جل و اعلي) ميّسر مي گردد.[3] امام صادق (ع) فرمودند: «اوصياء پيغمبر درهاي توجه مردم به سوي خداوند مي باشند .»[4]

در زمان غيبت كبري، اگر چه آن وجود مقدّس به ظاهر در ميان مردم نيستند امّا طبق فرمايش پيامبر اكرم(ص) مردم همچون خورشيد پشت ابر از وجودشان بهره‎مند مي گردد.[5]و خود آن بزرگوار نيز در توقيع به شيخ مفيد (ره) فرمودند: «انّا غير مهملين لمراعاتكم ولا ناسين لذكرِكُم...» «ما هرگز شمارا به حال خود وا نمي‎گذاريم و فراموشتان نمي‎كنيم و اگر اينچنين نبود بلا‎ها بر شما نازل مي گشت و دشمنان بر شما مسلط مي‎شدند.»[6]

از همين رو شيعيان و ارادتمندان آن حضرت و به خصوص عالمان دين ـ كه به فرمودة آن حضرت نائب ايشان در ميان مردم هستند ـ[7] پيوسته در مشكلات خويش متوسّل به وجود مقدّس آن حضرت شده و هر لحظه خود را در محضر آن حضرت حاضر مي دانند و مورد توجّه و عنايات خاصّ آن وجود مقدّس قرار داشته اند . شبستانهاي مسا جد سهله، كوفه و جمكران با صداي ناله‎هاي اين عاشقان اُنس گرفته و حكاياتي از ارتباط نزديك عشّاق با معشوق خويش دارد.

سؤالي كه در اين ميان مطرح است اينكه، آيا ملاقات با آن وجودِ نازنين در زمان غيبت كبري ميسّر است، در حالي كه در توقيع مبارك حضرت به «علي بن محمد سمري» نائب چهارم از نوّاب اربعه آمده است: «وسيأتي لشيعتي من يدّعي المشاهدة قبلَ خروج السفياني و الصيحة فهو كذّابٌ مفتر»[8] «قبل از خروج سفياني و صيحة آسماني برخي از شيعيان ادعاي مشاهدة امامشان را دارند و آنها دروغگويند.»

در پاسخ به اين سوال بايد گفت كه: اولاً: با توجّه به اتمام نيابت خاصّه، مراد از ادعاي مشاهده، همراه با ادعاي نيابت است و اينكه هر وقت بخواهد مي تواند امام را زيارت كند و چنين شخصي كذّاب است. ثانياً: مراد كساني هستند كه ادعا دارند حضرت را ديده و شناخته اند بدون اينكه حضرت ، خود را معرّفي نمايد. ثالثاً: بهترين دليل برامكان چيزي وقوع آن است و در حالي كه بسياري از بزرگان كه در وثاقت آنها شك نيست به محضرشان شرفياب شده‎اند، پس راه ملاقات با حضرت مفتوح است. علاوه بر اينكه يك جهت اين بيان مبارك براي اين است كه راه سؤاستفاده براي افراد فرصت طلب مسدود شود و ادعاي هر كسي به راحتي پذيرفته نشود.[9]

در هر حال راه ارتباط با ولي‎عصر (عج) ـ بر فرض كه راه ملاقات هم بسته باشد ـ به هيچ وجه مسدود نيست و با توجه به اشراف حضرت به اعمال شيعيان[10] و عنايت به آنها، مي توان براي محكم تر نمودن اين ارتباط در جهت رضايت آن وجود مقدّس تلاش نمود
.

ارتباط با امام زمان در كلام بزرگان :


حضرت امام خميني (ره): «همان طوري كه رسول اكرم(ص) به حسب واقع حاكم بر جميع موجودات است، حضرت مهدي همان طور حاكم بر جميع موجودات است، آن خاتم رسل است و اين خاتم ولايت...»[11].

«ببينيد كه تحت مراقبت هستيد، نامة اعمال ما مي رود پيش امام زمان ـ سلام الله عليه ـ هفته‎اي دو دفعه (به حسب روايت ) نكند كه خداي نخواسته از من و شما و ساير دوستان امام زمان ـ سلام الله عليه ـ يك وقت چيزي صادر بشود كه موجب افسردگي امام زمان ـ سلام الله‎عليه ـ باشد.»[12]

«رهبر همة شما و همة ما وجود مبارك بقية الله است و بايد ماها و شماها طوري رفتار كنيم كه رضايت آن بزرگوار را كه رضايت خداست بدست آوريم.»[13]

«خداوند... ما را موفّق كند كه به لقاي جمال مبارك امام زمان ـ سلام الله عليه ـ موفق بشويم.»[14]

« بحمدالله اين كشور الآن در تحت عنايت حق تعالي و در تحت حمايت ولي عصرسلام الله عليه به مقامي رسيده كه مي تواند راه خودش را طي كند.»[15]


حضرت آيت الله العظمي بهجت(حفظه الله):

«كجا رفتند كساني كه با صاحب الزمان ارتباط داشتند؟ ما خود را بيچاره كرده‎ايم كه قطع ارتباط نموده‎ايم و گويا هيچ نداريم. آيا آن ها از ما فقيرتر بودند؟ اگر بفرمائيد به آن حضرت دسترسي نداريم؟ جواب شما اين است كه چرا به انجام واجبات و ترك محرّمات ملتزم نيستيد، و او به همين از ما راضي است زيرا «أورع النّاس مَن تورَّعَ عن المحرّمات»پرهيزگارترين مردم كسي است كه از كارهاي حرام بپرهيزد. ترك واجبات و ارتكاب محرّمات، حجاب و نقاب ديدار ما از آن حضرت است.»[16]

سيرة عملي بزرگان در ارتباط و انس با امام زمان (عج):


علّامه سيد مهدي بحرالعلوم(ره): اين بزرگوار يكي از مشتاقان و ارادتمندان حقيقي حضرت ولي عصر(ع) بوده‎اند، كه پيوسته متوسّل به آن حضرت مي شدند. ايشان در زمان تحصيل با ميرزاي قمي (ره) همدرس بودند و مرحوم ميرزا مي گويد: چون استعدادش زياد نبود من غالباً درسهارا براي ايشان تقرير مي كردم. بعد از اينكه من به ايران آمدم و چندسالي گذشت بار ديگر به زيارت عتبات عاليات موفّق شدم. در اين زمان سيد بحرالعلوم اشتهار علمي زيادي پيدا كرده بود و وقتي با ايشان ملاقات كردم، ايشان را درياي موّاجي از علم ديدم. وقتي سّر قضيه را از ايشان جويا شدم، در خلوت اينگونه برايم تعريف كردند: «شبي به مسجد كوفه رفته بودم،ديدم آقايم حضرت ولي عصر (ع) مشغول عبادت است ايستادم و سلام كردم. جوابم را مرحمت فرمودند و دستور دادند پيش بروم. من كمي جلو رفتم ولي ادب كردم و جلو تر نرفتم. فرمودند: جلوتر بيا، پس چند قدمي جلوتر رفتم باز هم فرمودند: جلوتر بيا. ومن نزديك شدم تا آنكه او آغوش مهر گشود و مرا در بغل گرفت و به سينة مباركش چسبانيد. در آن هنگام آنچه را خداوند متعال مي خواست كه به قلب و سينة من سرازير شود، سرازير شد.»[17]

البته در موارد ديگري نيز عنايات حضرت (ع) شامل حال ايشان گرديده و موفق به زيارت حضرت شده‎اند، كه ما به ذكر همين مورد اكتفاء مي كنيم.[18]

شيخ صدوق(ره):

شيخ طوسي و ديگران روايت كرده‎اند كه: علي بن بابويه (ره) كه پدر شيخ صدوق (ره) و از علماء بود، عريضه اي خدمت حضرت ولي عصر (عج) نوشت و در آن از حضرت خواهش كرده بود كه دعا كنند خداوند فرزندي به ايشان عطا نمايد. و اين عريضه را توسط حسين بن روح (ره) ـ نائب خاص حضرت ـ خدمت آن وجود مقدس فرستاد. جواب آن را حضرت اينگونه مرقوم فرمودند: «براي تو دعا كرديم و خداوند به زودي دو فرزند نيكو كرامت فرمايد». خداوند دو فرزند به نامهاي «محمّد و حسين» به ايشان عنايت كرد كه«محمّد» معروف به شيخ صدوق و صاحب كتابهاي بسياري از جمله «من لا يحضره الفقيه» است. و «حسين» نيز بسياري از فضلاء و محدثين از نسل ايشان بوجود آمده‎اند. و شيخ صدوق پيوسته افتخار مي كرد كه من به دعاي حضرت مهدي (ع) متولد شده‎ام.[19]

مرحوم مقدس اردبيلي(ره):

 سيد مير علّام تفرشي از شاگردان ايشان مي گويد: شبي در تاريكي استادم را ديدم كه به سمت حرم اميرمؤمنان (ع) آمدند در به روي ايشان باز شد، داخل رفتند و صداي مكالمه‎اي را مي شنيدم. بعد دوباره در باز شد بيرون آمدند و به سمت مسجد كوفه رفتند. من نيز ايشان را دنبال كردم.در آنجا نيز وارد محراب اميرالمومنين(ع) شدند و من صداي مكالمة مبهمي را شنيدم. در برگشت به سمت نجف ايشان متوجه من شدند. من ايشان را به اميرمؤمنان(ع) قسم دادم كه قضية امشب چه بود. ايشان بعد از اينكه از من قول گرفت: اين قضيه را تا آخر عمرشان براي كسي نگويم، فرمودند: بعضي مسائل مشكل برايم پيش آمده بود كه در حّل آنها متحيّر بودم. از اين رو متوسّل به امير مؤمنان شدم، ايشان مرا به فرزندشان حضرت مهدي (ع) كه امام زمان ماست ارجاع دادند و فرمودند: ايشان در مسجد كوفه‎اند. به آنجا آمدم سؤالهارا جواب گرفتم و اكنون به نجف بر مي گردم.[20]

آية الله ميرزاي شيرازي (ره):

در زماني كه استعمار انگليس امتياز انحصاري كشت و فروش توتون و تنباكو را در ايران بدست گرفت و قصد نفوذ و استعمار كشور را داشت، علماء در صدد مقابله بر آمدند. آية الله سيد محمد فشاركي نزد استادشان ميرزاي شيرازي بزرگ آمده و طي صحبت صريحي از ايشان مي خواهند، بر عليه استعمار انگليس قيام كرده و موضع شديدي اتّخاذ نمايد. حضرت آية الله العظمي ميرزاي شيرازي نظري به ايشان افكنده مي فرمايد: «مدّتهاست كه در فكر آن بودم ودر اين مدّت، جهات مختلف اين فتوي را بررسي كردم تا اينكه ديروز به نتيجة نهائي رسيدم و امروز به سرداب مقدّس رفتم تا از مولايم امام زمان (ع) اجازة حكم بگيرم و آقا نيز اجازه فرمودند و قبل از آمدن شما حكم را نوشتم». و اينگونه بود كه ايشان حكم الهي خود را به اين مضمون صادر كردند.«اليوم استعمال توتون و تنباكو بأيّ نحوكان، در حكم محاربة با امام زمان ـ سلام الله عليه ـ است.»وطومار استعمار را در كشور ايران با عنايت حضرت ولي عصر (عج) در آن زمان در هم پيچيدند.[21]

آية الله العظمي سيد ابوالحسن اصفهاني(ره):

 آية الله بهجت (حفظه الله) فرمودند: «آقا سيد ابوالحسن اصفهاني(ره) براي يكي از علماء سنّي مجلس فاتحه اقامه كرد. شخصي به ايشان اعتراض مي‎كند كه چرا از سهم امام (ع) اينگونه مجالس را برگذار مي كنيد. ايشان به شخص معترض ورقة سبزي را نشان داده بود كه بنابر نقل، به خطّ و امضاي حضرت غايب ( عجل الله تعالي فرجه الشريف ) بود و ايشان هم يقين كرده بود كه ورقه از جانب حضرت است كه به مرحوم سيد اجازه داده بود كه: «سهم امام را در آنچه موجب اعتلاي مذهب حق است صرف نمايد.»[22]

حضرت آية الله العظمي مرعشي نجفي (ره):

بنابر آنچه در زندگينامة معظّم‎له ذكر شده، ايشان سه مرتبه موفق به تشرّف به خدمت حضرت شدند، كه ما در اينجا يك مورد را به طور اختصار ذكر مي كنيم: «در ايّام تحصيل علوم ديني و فقه اهل بيت (ع) در نجف اشرف شوق زياد جهت ديدار جمال مولايمان بقية‎الله الاعظم (عج) داشتم. با خود عهد كردم كه چهل شب چهار‎شنبه پياده به مسجد سهله بروم؛ به اين نيّت كه جمال آقا صاحب الامر (عليه السلام) را زيارت و به اين فوز بزرگ نائل شوم. تا 35 يا 36 شب چهارشنبه ادامه دادم، تصادفاً اين شب، رفتنم از نجف به تأخير افتاد و هوا ابري و باراني بود. نزديك مسجد سهله خندقي بود. هنگامي كه به آنجا رسيدم بر اثر تاريكي شب وحشت و ترس وجودِ مرا فرا گرفت... ناگهان صداي پائي از دنبال سر شنيدم كه بيشتر ترسيدم. برگشتم به عقب، سيّد عربي را با لباس اهل باديه ديدم. نزديك آمد و با صداي فصيح گفت: «اي سيد، سلام عليكم» ترس و وحشت به كلي از وجودم رفت و تعجب آور بود كه در اين تاريكي ايشان چگونه متوجّه سيادت من شد. به هر حال سخن گفته و مي رفتيم. از من سؤال كرد: قصد كجا داري؟گفتم مسجد سهله. گفت: به چه جهت؟ گفتم: به قصد تشّرف زيارت ولي عصر (ع) مقداري كه رفتيم به مسجد زيدبن صوحان رسيديم، داخل شده و نماز خوانديم و بعد از دعائي كه سيّد خواند كه كأن ديوار و سنگها با او دعا مي خواندند انقلاب عجيبي در خودم احساس كردم كه از وصف آن عاجزم. بعد سيّد فرمود: تو گرسنه‎اي و سه قرص نان و سه خيار سبز تازه در سفره داشت كه باهم خورديم و من به اين معني منتقل نشدم كه در وسط زمستان خيار تازه از كجا آمده سپس داخل مسجد سهله شده ايشان اعمال مقامات را انجام دادند ومن هم تبعيت كردم و نماز مغرب و عشاء را هم به ايشان اقتدا نمودم... بعد به ايشان گفتم: چاي و قهوه و يا دخانيات ميل داريد؟ فرمودند: اينها از فضول زندگي است و ما از اين فضولات دوريم»... بعد صحبتهائي بين آن بزرگوار و آقاي مرعشي رّد و بدل مي شود و آقا سفارشاتي به ايشان مي كنند از جمله تأكيد بر خواندن زيارت عاشوراء و قرائت قرآن. سپس آقاي مرعشي به جهت حاجتي از مسجد بيرون رفته و به ذهنشان خطور ميكند كه اين بزرگوار كيستند؟ برمي گردد و ديگر آقارا نمي بيند و يقين مي كند كه حجةبن‎الحسن المهدي (ع) بوده‎اند.»[23]

يكي ديگر از تشرفات ايشان در سامرّاء[24] در سرداب مقدّس بعد از اينكه چند شب در آنجا بيتوته كرده و به حضرت متوسل مي شوند، رخ مي دهد و تشرف ديگر در مسير رفتن به امامزاده سيد محمد (ع) حاصل مي گردد.[25]


حضرت آية الله قاضي(ره):

 آقا سيّد هاشم حدّاد فرموده اند: «حضرت آقا ]آية الله قاضي[ خيلي در گفتارشان و در قيام و قعودشان و به طور كلي در مواقع تغيير از حالتي به حالت ديگر خصوص كلمة «يا صاحب الزمان» را بر زبان جاري مي‎كردند. يك روز يك نفر از ايشان پرسيد: آيا شما خدمت حضرت وليّ عصر ارواحنافداه مشرّف شده‎ايد؟ فرمودند: كور است هر چشمي كه صبح از خواب بيدار شود ودر اوّلين نظر نگاهش به امام زمان (عج)نيفتد.»[26]

دأب و عادت ايشان در تربيت شاگردان بر اين بوده كه در ابتدا احاديث مربوط به غيبت و ظهور ولي عصر (عج) را براي آنها تدريس مي‎فرمودند.[27]


مرحوم علامه طباطبائي نقل كرده‎اند كه:

«مرحوم قاضي مي‎فرمود، در روايت است وقتي حضرت قائم ظهور مي‎كند و ياران ايشان گِرد او جمع مي شوند حضرت به آنها مطلبي مي گويد كه همه گرد عالم متفرّق مي شوند و چون داراي طّي‎الارض هستند همه جا را تفحص كرده، درمي يابند كه غير از ايشان كسي داراي ولايت مطلقة الهيه نيست، به مكه بر مي گردند و با ايشان بيعت ميكنند. آنگاه ايشان فرمودند: آن كلمه اي راكه حضرت به ياران خويش مي گويد و متفرق مي شوند من مي‎دانم كه چيست.» و اين سخن بلندي است كه مرحوم قاضي (ره) فرمودند.[28]

توسّل به حضرت مهدي (عج)جهت شهرية طلاب:

بارها پيش آمده، كه وجوهات به جهت شهريةطلاب به دست مراجع نرسيده وآن بزرگواران و يا نمايندة آنها با توسّل به محضر ولي عصر (ع) به طور معجزه آسا، پول مورد نياز را دريافت كرده‎اند. از جمله اينكه موقعي چند ماه شهرية طلاب نمي‎رسد و پولي در اختيار حاج شيخ عبدالكريم حائري (ره) نبوده و متوسّل به ولي عصر (عج) مي شوند بعد از ظهري، آقاي گلپايگاني در خواب مي شنوند كه منادي ندا مي كند: به آشيخ عبدالكريم‎بگويند كه از گريه‎هاي امام زمان (ع) وجوه متوجه قم شد. بعد كه به حاج شيخ ميگويند، ايشان مي فرمايد: يك نفر آمده و تقبّل كرده هرماه شهرية طلاب را بدهد.[29] در قضية ديگر حضرت آية الله گلپايگاني فرموده بودند: در زمان حاج شيخ عبدالكريم ، طلبه‎ها از مقسّم شهرية ايشان آشيخ محمّد تقي بافقي درخواست عباي زمستاني مي كنند. او با حاج شيخ در ميان مي گذارد، حاج شيخ مي فرمايد: از كجا بياورم. بالاخره آقاي بافقي مي گويد من به جمكران مي روم و از امام زمان مي‎گيرم. شب جمعه‎اي به جمكران رفته متوسّل به حضرت مي‎شوند و فردا خدمت حاج شيخ آمده مي‎گويد: آقا وعده دادند چهارصد عبا به تعداد طلاب مرحمت نمايند. و روز شنبه يكي از تجاّر چهار‎صد عبا مي‎آورد و بين طلاب تقسيم مي‎گردد.[30]

حضرت آية الله العظمي بهاءالديني (ره):

 حجةالاسلام حيدري كاشاني در كتاب سيري در آفاق اينگونه نقل كرده‎اند: «آنچه خود از دو لب مبارك حضرت آية الله بهاءالديني(ره) شنيدم، اين بود كه فرمودند: ‌مدّت شصت سال بود كه ما آرزوي زيارت حضرت را داشتيم يك روز در حال نقاهت و كسالت در اين اطاق خوابيده بودم يك مرتبه آقا از در اطاق ديگر وارد شد.سلام محكمي به من كرد آن‎چنان سلامي كه در مدت شصت سال كسي چنين سلامي به ما نكرده بود . و آن قدر گيج شديم كه نفهميديم جواب سلام را داديم يا نه. آقا تبسّمي كرد و احوالپرسي و از آن در خارج شد.»[31]

يكي ديگر از شاگردان ايشان مي گويد: «مدّتي بود آقا در قنوت نماز‎ها تغيير رويه داده و به جاي دعاهاي مرسوم، دعاي فرج حضرت ولي عصر (عج) «اللّهم كن لوليّك الحجة بن الحسن(ع)...» را مي خواندند . وقتي در فرصت مناسبي علت را از ايشان جويا شديم، فرمودند: «‌حضرت پيغام دادند در قنوت به‎من دعا كنيد.»[32]

اين بود چند نمونه از ارتباط سربازان حضرت ولي عصر (عج) با مولاي خويش و توجه و عنايت آن وجود مقدّس به عاشقان حقيقي خود، به اميد اينكه ما نيز مورد عنايات و توجهات خاص آن حضرت قرار بگيريم ان شاء الله.

|+| نوشته شده توسط آرش کوهساری در چهارشنبه یکم آبان 1387 | موضوع: امام زمان از نظر بزرگان |
 
 
بالا