تبليغاتX
شــــــــــور حسینــــــــــی
به وبلاگ شــــــور حسینـــــــی خوش آمدید
 السلام علیک یا ابا صالح المهدی یا نور الله

فرا رسیدن ولادت با سعادت امام زمان بر تمامی مسلمانان جهان مبارک باد.

تعجیل در فرج امام زمان صلوات.

|+| نوشته شده توسط آرش کوهساری در سه شنبه یکم مرداد 1387 | موضوع: |
 قيام جاودانه

قيام جاودانه
 

سرآغاز

يكى از نشانه‏هاى بسيار سترگ رسالتهاى بزرگ، جداسازى "حق" از "باطل" است، در همه نمودهاى حق و همه نمودهاى باطل.

هنگامى كه بنا بر زمينه‏ها و علتهايى، حق پوشيده گشت، و امورى به نام "حق" خود را عرضه داشت، و كسانى با بهره جويى از اين نام پيش افتادند، همواره نيروى حق كنار مى‏رود و جولان باطل مى‏گسترد. و اگر حق از پايگاه عظيم و خورشيدى خويش فروافكنده شد، و باطل ميدان دار گشت، براى زندگى و انسان چه ارزشى بر جاى خواهد ماند؟

اينجاست كه رسالت داران بزرگ، و خورشيد سازان قرون و اعصار آرام نمى‏گيرند، و براى زدودن سياهيهاى باطل به پا مى‏خيزند، تا فروغ  دامن گستر حق دوباره جان گيرد و بر پهنه‏هاى زيست انسانى بتابد، و خردها را روشن سازد، و جانها را زنده كند، و حيات حيوانى و منحط را به حيات انسانى و متعالى بدل سازد.

از آغاز سلطنت اموى در دمشق، همه گونه زمينه سازى فراهم آمد تا حق از پايگاه عظيم خود فرو افتد، و فروغ آن نابود گردد، و باطل ميدان دار و حاكم باشد، جاهليت ‏باز گردد و "حزب اموى" پيروز شود. به خلافت رسيدن يزيد (با كوششهاى مزورانه، و تهديدها و تطميعهاى دربار اموى دمشق، و به شهادت رساندن

بزرگان اسلام، و چه بسا دخالت مرموز ايادى دربار بيزانس، دشمنان قسم خورده اسلام و قرآن)، بزرگترين دليل وقوع اين فاجعه بزرگ بود، يعنى فروافكندن حق و نشاندن باطل به جاى آن، محو اسلام قرآنى و بازگرداندن جاهليت ‏سفيانى ...

در تاريخ بشر هيچ گاه فاجعه‏اى به اين عظمت رخ نداده بود، كه كسى مانند يزيد پسر معاويه، در جاى كسى مانند پيامبر آخرالزمان و آورنده قرآن، حضرت محمد بن عبدالله (ص) بنشيند، و به نام خليفه و جانشين پيامبر خدا و نماينده "نظام قرآنى" و مجرى احكام قرآن بر مردم حكم راند، و سرنوشت اسلام و مسلمانان را تعيين كند؛ موجودى پست و بى مقدار، در جاى بزرگترين انسان كامل سده‏ها و اعصار، اسيرى در دست‏ شيطان، در جاى تلاوتگر آيات قرآن و فريادگر توحيد و عدل و احسان، نقطه سياهى سراسر پستى و تباهى، در جاى خورشيد فروغ گستر آفاق تعالى و آگاهى، خميره‏اى از ضلال جاهليت، در جاى اشعه زلال هدايت ...

و روشن است كه پيامد اين سقوط بزرگ چيست: از ميان رفتن همه آثار تربيت قرآنى و شيوع يافتن همه اوضاع منحط جاهلى.

و در چنان هنگامه‏اى - هنگامه زوال ارزشها و افول آثار جهادها و شهادتها - چه جاى زندگى و سكوت بود، در آن تباهستان؛ تباهي زار حاكميت ‏يزيدى، و فجور و انحطاط و نيرنگ اشرافيت مشرك جاهلى ... كه "لعبت هاشم بالملك ..." را در گوشها مى‏خواندند ...؟ ! و آيا آن چه كس بود كه مى ‏بايست پرچم خورشيد را برافرازد، و قله‏هاى كهكشان قرآنى را پرتو افشان سازد، آيا حسين (ع) زنده باشد و اسلام مرده؟ آيا پسر على و فاطمه (ع) جان داشته باشد و قرآن به صورت جسمى بى جان درآمده؟ اين چگونه ممكن است؟ عالم مصرى، شيخ محمد محمد مدنى درست مى‏گويد كه فريادى از درون، هماره حسين (ع) را مخاطب قرار

مى‏داد كه: "اى فرزند پيامبر! تو مرد ميدان اين مبارزه‏اى! "

و آن امام شهيدان خود چنين مى‏گفت: "انى لا ارى الموت الا سعادة، ولا الحياة مع الظالمين الا برما." (1)

من اكنون خوشبختى را در مرگ مى‏بينم، و از زندگى با اين ستمگران به تنگ آمده‏ام.

و مى‏گفت:

"اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا، تنافسا فى سلطان ولا التماسا من فضول الحطام، ولكن لنرى المعالم من دينك، و نظهرالاصلاح فى بلادك، و يامن المظلومون من عبادك ..." (2)

خداوندا! تو خود مى ‏دانى كه قيام ما براى آن نيست كه به حكومتى برسيم يا چيزى از مال و متاع دنيا به چنگ آوريم، بلكه ما مى‏خواهيم راه روشن دين تو را به همگان نشان دهيم، و شهرها و آباديها را از چنگ فساد رها سازيم، تا مظلومان ستمكش نجات يابند و ...

پس رسالت جدا سازى حق از باطل و عدل از ظلم به منظور پايدارى حق و عدل و نابودى باطل و ظلم - همواره - رسالتى عظيم است، و عاشوراى عظيم تجلى تام اداى اين رسالت است. به هراندازه فاجعه قرار گرفتن يزيد در جاى حضرت محمد (ص) بزرگ است، و ظلمات آفرين، و جاهليت زنده كن، به همان ‏اندازه حركت ‏بيدارى آفرين عاشورا بزرگ است ... عاشورا دست‏ بلندى است كه از افق شهادت كربلا برآمد، و تا قله خورشيد فرا رفت، و تا هماره تاريخ برفراز ماند، و سياهي هاى جاهليت از نو جان يافته را - در همه ابعاد الحاد و ظلم و فجور و ظلالت و بي خبرى - از چهره خورشيد اسلام و قرآن فرو شست. عاشورا فريادى است كه براى هميشه خواب غفلت را از سرهاى شورگستران آباديها و افقها بيرون كرد. عاشورا براى هميشه حق را از باطل جدا ساخت، تا ديگر يزيديان عصرها نتوانند، با پوشش اسلام، جاهليت را زنده سازند، چه جاهليت كهن و چه جاهليت نو.

فصل اول: عاشورا و جهان اسلام

1- حركت انقلابى عاشورا

ما مسلمانان براى ساختن جامعه‏هاى خويش و محتوا بخشيدن به حركتهاى خود سرمشقهايى بسيار داريم. "قرآن كريم" كه داستان انقلابهاى انبيايى را نقل كرده است ‏براى همين منظور است (برهم زدن جامعه ناسالم، و فروافكندن نظام ناسالم و ساختن نظام سالم) . و همچنين است:

- سيره انقلابى پيامبر اكرم (ص) در برابر اشرافيت قريش و سرمايه دارى جاهليت؛

- حكومت على (ع) و منشورهاى آفتابسان "نهج البلاغه"؛

- خطب فاطميه در دفاع از آرمان "حكومت قرآنى".

اينها همه مى‏توانند براى هر حركت و انقلابى سرمشقهايى سازنده و تعيين كننده باشند.

يكى ديگر از سرمشقهاى بسيار مهم، در راه شكل دادن به يك انقلاب راستين، محتواى حركت عاشوراى حسينى است ‏به شرط " تبيين درست". آگاهان بي غرض به خوبى مى‏دانند كه اين حركت ‏خونين و تكان دهنده، كه همواره كاخهاى ستم را لرزانده، و جانها را بيدار ساخته، و آباديها را به خود آورده، و ارزشهاى فراموش گشته را از نو زنده كرده است، يك انقلاب سريع و پويا بود كه فاصله "عبادت" را در "مكه" و "شهادت" را در "كربلا" حذف كرد، و نشان داد كه خدا هنگامى به درستى عبادت مى‏شود كه عدالت ‏برقرارباشد، با ستمكاران مبارزه شود، و از ستمديدگان حمايت ‏به عمل آيد، وعدالت هنگامى درست عملى مى‏گردد كه ايمان به خدا در كار باشد و به قصد پرستش خدا تحقق يابد. عاشورا نقطه پيوند ميان "توحيد" و "عدل" است، يعنى بازتاب فرياد پيامبران: "ان اعبدواالله ... و اوفوا الكيل والميزان" خداى را بپرستيد ... و عدالت اقتصادى را برپاى داريد. عاشورا، حضور مجدد آدم و نوح و ابراهيم و اسماعيل و موسى و عيسى - على نبينا و آله و عليهم السلام - است در قله فريادگرى و هدايت. اين كه حسين (ع) را وارث آدم (ع) مى‏خوانيم و زيارت "وارث" را با سلام به آن پيامبران الهى آغاز مى‏كنيم براى همين است، يعنى نقطه اتصال همه حركتهاى الهى و انقلابهاى خدايى، به صورت تجسم دوباره:

1- آدم (ع)، نوح (ع)، ابراهيم (ع)، اسماعيل (ع)، موسى (ع)، عيسى (ع)، محمد (ص)،على (ع)، فاطمه (س)،امام حسن(ع)، در لحظه‏هاى خورشيدى عاشوراى و واقعيت‏ سرشار كربلا ...

2- عاشورا، مشعل جاويد

حركت عاشورا يك حركت قرآنى (انقلابى) است، حركتى كه فرزند متقى و رشيد و آگاه پيامبر (ص)، در راه زنده كردن قرآن و فعال ساختن ارزشهاى فراموش شده اسلام آن را پديد آورد. اين حركت نخست ‏با درخواست فراوان و اصرار آميز جمع بسيارى از مسلمانان، و برخى از مبارزان آگاه متعهد و با سابقه آغاز گشت، و پس از حوادثى كه پيش آمد، و بعد از تذكرهاى بسيار و سخنرانيهاى فراوان در جهت ‏بيدار كردن سپاه اموى كوفه و شام و نپذيرفتن آنان سخن حق و عدل را، كار به درگيرى و جنگ كشيد. و در اين هنگام امام حسين (ع) و ياران او، با كمال شهامت و آزادگى و استقامت و فداكارى، در دفاعى مقدس از مرزهاى دين توحيد و عدل، با ايمانى ژرف و حماسه آفرينى‏هايى شگرف، به آستان شهادت سر نهادند، و در راه بقاى دين خدا جان دادند، و

تجلى آيين محمدى را جاودان ساختند.

بدين گونه عاشورا ... نشان بزرگ افتخار است كه تاريخ آن را به سينه اسلام آويخته است ... و مشعل جاويد هدايت است كه تاريخ آن را بر سر راه فرزندان اسلام قرار داده است. و اين فرزندان اسلامند در همه سرزمينهاى اسلامى و در همه زمانها، كه بايد آن را زنده  بدارند و مراسم عاشورا را - با ياد كرد هماره اهداف والاى آن - برگزار كنند. و از مكتب انسان ساز و مجاهد پرور عاشورا پيوسته بهره مند گردد.

حسين (ع) فرزند پيغمبر اسلام است، با آن همه احاديث و سخنان كه شيعه و سنى درباره او از پيامبر اكرم (ص) نقل كرده‏اند.

بنابراين، چگونه مسلمانان جهان حاضرند از ياد شهادت نور چشم پيامبر خود، كه در راه حفظ دين و پايدارى آيين آنان شهيد گشته است، و خود و خاندان خود را آن گونه فداى دين كرده است، غفلت كنند، چگونه؟ ... و چگونه غيرت و شرف و شهامت و انسانيت و اسلاميت آنان اجازه مى‏دهد كه از كنار اين حادثه بزرگ به سادگى بگذرند، چگونه؟ ... و چگونه ارادت و محبتشان به پيامبر خدا، محمد مصطفى (ص)، مى‏گذارد كه اين خون مقدس را فراموش كنند، چگونه؟ ...

3- عدالت و عاشورا در تاكيدهاى پيامبر اكرم (ص)

پيامبر بزرگوار (ص)، درباره چيزهايى بسيار به سختى تاكيد فرموده و آنها را يادآور شده است، عدالت و "عاشورا" از جمله اين تاكيدهايند.

- اجراى عدالت

واى، كه تا چه‏ اندازه در اين باره تاكيد كرده‏اند، به طورى كه دين اسلام، دين "توحيد و عدل" خوانده شده است، عدل به همه معانى و در همه مصداقهاى آن. همه مسلمانان خداى متعال را "عادل" مى‏دانند، پس او چگونه به ظلم راضى است؟ هرگز چنين نيست. عدل جز ذات دين است؟ و همين عدل است كه پيامبر (ص) فرموده است:

"يك ساعت اجراى عدالت ‏بهتر است از هفتاد سال عبادت، شبانه روز نماز و روزه". (3)

و خوشبختانه براى فهميدن معناى "عدل" نيازى به كسى و تعريفى و فلسفه‏اى نداريم، زيرا از امامان معصوم (ع) در اين باره صريحترين بيان، در معتبرترين كتاب آمده است. شيخ بزرگوار كلينى، از حضرت امام جعفر صادق (ع) نقل كرده است كه فرمود:

"اگر در ميان مردم به عدالت رفتار شود، همه بى نيازى خواهند گشت". (4)

پس عدالت اجتماعى و اقتصادى يعنى رسيدن به زندگى منهاى فقر. پس هر جا فقر است عدل نيست. و هر جا عدل نيست توحيد نيز – چنان كه بايد - نيست.

- عاشورا ...

پيامبر اكرم (ص) درباره عاشورا - قبل از وقوع حادثه - سخن گفته است، و تاثير حياتى آن را در سرنوشت اسلام يادآور شده است.

در اين باره نيز عالمان سنى و شيعه احاديث متعدد نقل كرده‏اند، و همچنين درباره موقعيت ‏حضرت امام حسين (ع) . (5)

يكى از اين احاديث، حديث معروف "حسين منى و انا من حسين" است، يعنى حسين از من است و من از حسينم. و اين معنى بسيار عظيم است و بسيار مهم، (6) و اشاره دارد به حقيقت استثنايى "عاشورا" در تاريخ اسلام.

4- شهادت، نفى است و اثبات (نه و آرى)

و اما حديث مذكور (حسين منى ...)، حكمت آن بسيار روشن است، زيرا كه شهادت حضرت امام حسين (ع)، با آن چگونگى، دو معنى داشت:

1- نفى آنچه به نام اسلام مطرح بود.

2- اثبات آنچه از اسلام فراموش گشته و انكار شده بود. (7)

و اين هر دو با هم، يعنى احياى اسلام. در حكومت كسى چون يزيد بن معاويه، اسلام محو گشته بود، و ضد اسلام به نام اسلام مطرح بود. دين توحيد و عدل به نظامى طاغوتى و اشرافى منش (مانند دوران ابوسفيان و بنى اميه در عهد جاهليت)، بدل گشته بود، به جاى توحيد و عدل انكار وحى بود و نشر ظلم ... (8) و اين بود كه عاشورا دنباله "جنگ بدر" بود، يعنى جهاد با جاهليت از نو زنده گشته، جاهليت ‏سلطنت اموى به نام خلافت اسلامى و از اينجاست كه در زيارت سردار رشيد عاشورا و پرچمدار سپاه قرآن، يعنى حضرت ابوالفضل العباس (ع) آمده است:

"اشهدالله: انك مضيت على ما مضى به البدريون."

من خدا را گواه مى‏گيرم كه تو - اى شهيد بزرگوار- همان راهى را رفتى كه شهيدان جنگ "بدر" (در ركاب پيامبر خدا) رفتند.

آرى، جنايات بنى اميه و پس از آنان بنى عباس در تاريخ اسلام معروف است. اگر تاريخ بر همان منوال مى‏گذشت و عاشورايى پديد نمى‏آمد، و سپس مجاهدات و جانفشانى‏هايى كه ديگر امامان و فرزندانشان (سادات حسنى و سادات حسينى) كردند نمى‏بود، امروز چه بسا اسمى از اسلام و قرآن و نماز و قبله و حج و جهاد نبود. پس عاشورا به گردن همه مسلمانان - چه سنى و چه شيعه - حقى بزرگ دارد، حقى به عظمت ‏بقاى اسلام و قرآن، و برقرارى قبله و نماز و ادامه حج و جهاد ...

اين است كه اين يك تكليف سترگ و ژرف اسلامى است كه مسلمانان بدانند كه خاندان پيامبر (ص) آن همه مصائب سنگين را كه در طول زمانى دو قرن و نيم، و سپس فرزندانشان در طول قرنها و سده‏ها تحمل كردند براى چه بود. آنهمه مصائب كه تحمل كردند، و خود و فرزندان و خاندان و حتى كودكان شيرخوار خود را در راه اسلام دادند، و در يك دوره طولانى 250 ساله، نسل‏اندرنسلشان در مبارزه و شهادت و رنج و اسارت و زندان و شكنجه و تبعيد و محروميت ‏به سر بردند، و پس از واقعه بزرگ كربلا، واقعه شهادت على بن محمد - فرزند امام محمد باقر (ع) - و يارانش در "مشهد اردهال"، و شهادت زيد بن على بن الحسين (ع) و يارانش

در "كوفه"، و شهادت حسين بن على حسنى و يارانش در "فخ" (نزديك مكه) و سپس واقعه‏ها و شهادتهاى ديگر، و زندانها و شكنجه‏هاى ديگر كه پيش آمد ... اينها همه براى اين بود كه دين خدا باقى بماند و مشعل جاويد هدايت فرونيفتد، و به دست آيندگان برسد، و انسانها در هرعصر و نسل بتوانند از فروغ هدايت ‏بهره گيرند، و كتاب خدا را در دسترس داشته باشند، و به آيين محمدى بگروند، و ارزشهاى الهى و معيارهاى سعادت و نجات را بشناسند. و هم اكنون همين ‏اندازه از ميراث دين كه به ما و نسلهاى ما رسيده است از بركت مجاهدات و مبارزات خاندان پيامبر اكرم (ص) است و مصيبتهاى بزرگى كه ديدند و رنجهاى توانفرسايى كه پذيرا شدند. و اگر جز اين بود امروز دين نبود؛ از امثال يزيد بن معاويه و متوكل عباسى دينى بر جاى نمى‏ماند.

بدين گونه ياد آن مصيبتها و مجاهدتها از نظر حقشناسى ضرورى، و از نظر ساختن انسان متعهد و جامعه با رسالت وظيفه است.

به خوبى روشن است كه مقصود اصلى، حفظ دين خدا، و بيدارى مردم، و مبارزه با ظلم و ستم و استوارى معالم قرآن است. (9) و زنده كردن آن مصيبتها و تجسم بخشيدن به آن حماسه ها، همواره بايد در همين جهت قرار داشته باشد، يعنى در جهت هوشيارى مردم و بيدارى افكار، نه در جهت تخدير اذهان و تسليم نفوس در برابر طاغوتان و طاغوتيان سياسى و اقتصادى.

فصل دوم: عاشورا و انسان نو

1- عاشورا و بقاى اسلام

امام حسين (ع) بر همه انسانهاى پس از خود تا آخر تاريخ و بر همه بشريت و تمدنهاى پس از خود حق دارد، و همه - هر كدام به گونه‏اى - مرهون و مديون اويند؛ زيرا اگر امام حسين (ع) نبود عاشورا نبود، و اگر عاشورا نبود اسلام نمى‏ماند، و اگر اسلام نمانده بود تمدن اسلامى پديد نمى‏آمد تا مايه اصلى تمدنها و پيشرفتهاى بعدى و ظهور رنسانس در غرب بشود؛ و در آن صورت اين تمدن كنونى وجود نداشت.

آيا با وجود حكومتهايى سفاك و بى اعتماد و تابع جاهليت كه اصل وحى الهى و نبوت محمدى را منكر بودند، مانند حكومت‏يزيد و وليد بن يزيد بن عبدالملك ... اسلام بر جاى مى‏ماند، و به سده چهارم و پنجم مى‏رسيد، و آن تمدن شكوفا و سترگ پديد مى‏آمد، و آن علم و فرهنگ و ادبيات و اخلاق و حقوق و طب و شيمى و صنعت و فيزيك و رياضيات و تكنيك ... سامان مى‏يافت تا به تدريج‏ به دست غربيان افتد و تمدن كنونى آنان را پايه ريزى كند، و آنان را به آستانه "رنسانس" برساند، و از ظلمات و جهل و عقب ماندگى قرون وسطى رهايى بخشد؟ و اينها همه در تاريخ مسلم است. (10)

در اينجا براى جوانان و كسانى كه به متون تواريخ مراجعه‏اى ندارند، و كم كم از شناختن واقعيات آن روزگار (و احوال و اوضاع دوران سلطنت اموى و اهداف امويان) دور شده‏اند، خوب است ‏خلاصه‏اى آورده شود. فرزندان اميه كه خلافت اسلامى را تصاحب كردند، و با تفكر و عقيده وصايت و امامت (و اين كه پيامبر اكرم (ص)، خود جانشين و وصى داشته است و آن وصى را به عنوان پيشواى مسلمانان، پس از خود به امر خداوند متعال معرفى كرده است، تا جامعه اسلامى را براساس ملاكهاى قرآنى بسازد، و خود عالم به قرآن و عامل به قرآن باشد)، به شدت مبارزه مى‏كردند، در اين راه خونها ريختند و جنايتها كردند، كه يكى از آنان واقعه كربلاست. هدف اصلى شان محو اسلام و از ميان بردن قرآن و حذف كامل دين خدا و نام محمد (ص) بود از صحنه زندگى، و بازگرداندن مردم به دوران جاهليت.

در اين باره به‏ اندازه يك كتاب چند جلدى مدرك و سند در تواريخ و مدارك اسلامى وجود دارد كه نمى ‏توان اكنون آنها را مطرح  ساخت. در اينجا به چندين اشاره و مطلب كوتاه بسنده مى‏كنيم و همانها واقعيات را تا حدودى مى‏نماياند:

رئيس بنى اميه ابوسفيان بود. معروف است كه وى روزى خطاب به افراد قبيله خود چنين گفت:

"يا بنى امية! تلقفوها تلقف الكرة." (11)

اى فرزندان اميه! با خلافت اسلامى مانند توپ، بازى كنيد و آن را (در ميان خود نگاه داريد و) به يكديگر پاس دهيد.

اين جمله ابوسفيان در تاريخ معروف است. و مى‏بينيد كه اصلا، سخن از دين و خدا و معاد و عقيده و تعهد و عدالت و حق و انسانيت در كار نيست، بلكه سخن از فرصت طلبى است كه حال كه دسترسى به خلافت اسلامى (و نشستن در جاى آورنده وحى) پيدا كرده ايد و بر مسلمانان و سرزمينهاى اسلام استيلا يافته ايد، آن را همواره در ميان خود بچرخانيد و نگذاريد از دست ‏شما خارج گردد.

ابوسفيان در اواخر عمر نابينا شده بود. اين عباس مى‏گويد: به خدا سوگند ابوسفيان يك منافق بود و به ظاهر اظهار مسلمانى مى‏كرد. روزى در محفلى بوديم كه ابوسفيان - در روزگارنابينايى - در آنجا بود. على (ع) نيز حاضر بود. در آن هنگام موذن شروع كرد به اذان گفتن، تا رسيد به جمله "اشهد ان محمدا رسول الله"، ابوسفيان گفت: "در مجلس، كس غيرى هست؟ " يكى از حاضران گفت: "نه! " ابوسفيان گفت: "ببيند، اين هاشمى - يعنى حضر ت محمد (ص) - اسم خود را در كجا قرار داد و چگونه بالا برد." على (ع) فرمود: "خدا چشمان تو را در مصيبت ‏بگرياند، خداوند اسم او را بالا برد، چنان كه خود فرموده است:

"و رفعنا لك ذكرك" ؛ ما نام و آوازه تو را بلند كرديم.

ابوسفيان گفت: "خدا چشمان كسى را در مصيبت ‏بگرياند كه به من گفت در مجلس كس غيرى نيست." (12)

از اين نقلهاى تاريخى و مستند درباره ابوسفيان بسيار است. (13) اصل كيفيت مسلمان شدنش نيز دليل بر عدم اعتقاد اوست كه باز معروف است. و اما فرزندش معاويه، كسى است كه اميرالمومنين (ع) - كه پس از عثمان حتى به قول اهل سنت نيز خليفه بود و اطاعتش واجب بود - آن گونه جنگيد، و پس از شهادت آن امام به دست ابن ملجم مرادى اظهار شادمانى كرد، چه بسيار از بزرگان شيعه را (كه همه از بزرگان اسلام و از عابدان و پرهيزگاران بودند مانند "حجربن عدى") به شهادت رسانيد ... (14) و نور چشم پيامبر(ص) و حجت‏ خدا، و پشتوانه عظيم ارزشهاى اسلامى، امام حسن مجتبى (ع) را با سم شهيد كرد؛ و سرانجام مثل يزيد كسى را، بر

مسلمانان - به نام خليفه و جانشين پيامبر خدا - مسلط ساخت. و همين اقدام بس است ‏براى روشن ساختن ماهيت او و اهداف او، به عنوان يكى از چند چهره شاخص بنى اميه.

و آيا كافى نيست ‏براى ويران كردن بنياد اسلام كه كسى مانند يزيد خليفه شود؟ آيا معاويه فرزند خود را نمى‏شناخت؟ (15) آيا با وجود اشخاص بزرگ و متعهدى در ميان امت، كه پاره‏اى خود از اصحاب پيامبر (ص) بودند و پيامبر اكرم را درك كرده بودند - صرف نظر از حضرت امام حسين (ع) درست‏ بود كه معاويه آنهمه جنايت مرتكب شود (از جمله شهيد كردن امام حسن مجتبى (ع)، و كشتن حجربن عدى، و كشتن بسيارى ديگر از بزرگان صحابه و شيعه)، تا براى مثل يزيد كسى از مسلمانان بيعت ‏بگيرد؟ و آيا چرا "اصل شورى" را زير پا گذاشت؟ آيا در واقع او به چه چيز معتقد بود و به چه چيز متعهد؟

مورخان معتبر نقل كرده‏اند كه حسن بصرى مى‏گفته است:"معاويه چهار كار كرد، كه تنها يكى از آنها بس است كه او را به هلاكت ابدى برساند:

1- مسلط شدن بر امت اسلام بر فرصت‏ طلبى، به كمك اشخاصى سبكسر و بى شخصيت و اختصاص دادن حكومت ‏به خود، بدون مشورت و نظرخواهى از مردم، با اين كه هنوز، جمعى از اصحاب پيامبر (ص) و صاحبان فضيلت در ميان مردم بودند.

2- به خلافت رساندن فرزندش يزيد، آن ميگسار باده پرست فاجر فاسد (تعبيرهاى حسن بصرى).

3- زياد بن ابيه (زنا زاده) را فرزند پدر خويش قرار دادن، برخلاف سخن پيامبر (ص) كه فرموده بود: "فرزند از آن زنا شويى شرعى است، و جزاى نابكار سنگ است".

4- كشتن حجربن عدى؛ واى بر معاويه از كشتن حجر و ياران حجر." (اين جمله را دوبار گفته است) . (16)

اما يزيد بن معاويه، تاملى كوتاه در گفته‏ها و اعمال او - و گفته‏هاى بزرگان تاريخ اسلام درباره او - كافى است كه مقاصد او را روشن كند. او در سخنان و اشعار چندى كه از وى نقل شده است، دين و وحى و قرآن را انكار كرده است. و اما در عمل، چه از اين بالاتر كه پسر پيامبر (ص) را شهيد كند، و سربريده او را در تشت طلا گذارد، و بر لبان او چوب بزند، و خاندان پيامبر (ص) را آن گونه اسير كند و در شهرها و بيابانها بگرداند؟ آيا چنين كسى به اين پيامبر و اين دين و اين قرآن اعتقاد دارد؟ و حافظ دين و قرآن خواهد بود؟

و يزيد همان كسى است كه جمعى از لشكر او، به دستور او مردم مدينه را قتل عام كردند، و سپس به غارت شهر پرداختند، و اموال و زنان اهل مدينه را تا سه روز بر خود مباح ساختند، و لشكر فاسد يزيد - كه مانند خود او بودند - به اعمال منافى عفت دست‏ يازيدند، و دست تعدى بر اموال و اعراض مسلمانان گشودند، و فساد و بي شرمى ر ا به نهايت رساندند تا جايى كه در مسجد پيامبر (ص) ... (17) همچنين اين لشگر سپس به مكه رفتند، و به هنگام درگيرى با عبدالله بن زبير، خانه خدا را نيز به منجنيق (توپ جنگى قديم) بستند و آن را ويران ساختند.

بسيارى از بزرگان مسلمين به معاويه تذكر دادند (و حتى سخنانى تند به او گفتند)، تا يزيد را بر اسلام و مسلمانان مسلط نسازد، از جمله احنف بن قيس، (18) كه در ضمن سخنانى خطاب به معاويه گفت:

"... تو از همه بهتر يزيد را مى‏شناسى، كه شب و روز به چه چيز سرگرم است، و در پنهان و آشكارا چه مى‏كند، و چه عنصرى است و چه كاره است ... اگر يزيد را بر حسن (ع) و حسين (ع) مقدم بدارى - و تو خوب مى‏دانى اين دو بزرگوار از چه عظمتى برخوردارند - در نزد خدا هيچ عذرى ندارى..." (19)

و هنگامى كه اهل مدينه منوره - مركز سياسى و اجتماعى و فرهنگى اسلام در آن روزگار، و شهر انصار و اصحاب - تنى چند از بزرگان خود (از جمله، عبدالله غسيل الملائكه، عبدالله بن ابى عمر و مخزومى، منذربن زبير و ...) را براى شناسايى يزيد به دمشق فرستادند. آنان پس از ديدن و آزمودن يزيد، هنگامى كه به مدينه بازگشتند، گفتند:

"ما از نزد كسى مى‏آييم كه دين ندارد، مى‏  مى آشامد، سرگرم نوازندگى و عياشى با دختران ترانه خوان است، سگ بازى مى‏كند، و همدم دزدان و اوباش است ..." (20)

2- اشهد ان محمدا رسول الله

اينها و دهها سند معتبر از اين دست - كه همه حاكى از واقعيات تاريخى است - روشن مى‏سازد كه قصد اصلى سلطنت دمشق، و بيعت گرفتن براى يزيد، ويران سازى  بنيان اسلام و محو قرآن كريم از صفحه روزگار بوده است، تا يادى از "اشهد ان لااله الاالله، اشهد ان محمدا رسول الله"، برجاى نماند. و از اينجا معنا و واقعيت ‏سخن بانوى بزرگوار، حضرت زينب كبرى (س) به خوبى آشكار مى‏شود كه در ضمن سخنان خود در مجلس يزيد فرمود: "فوالله لا تمحو ذكرنا، ولا تميت وحينا". (21) اى يزيد! به خدا سوگند نمى‏توانى ياد آل محمد را از ميان ببرى و قرآن را براندازى.

بانوى بزرگوار خود به خوبى در جريان امور بود و از نزديك اوضاع را مى‏ديد، از اين رو - با اطمينان و قاطعيت - يزيد را در صدد از ميان بردن اسلام و قرآن و برگرداندن مردم به دوران جاهليت معرفى فرمود، آن هم در حضور خود يزيد، و در مجلس رسمى دربار دمشق، با حضور رجال دمشق و دعوت شدگان رسمى ... و اگر جز اين بود، و فضاى سلطنت اموى شام اين امر را تاييد نمى‏كرد، و كردار يزيد شاهدى بزرگ بر اين هدف شوم نبود، يزيد مى‏توانست از همين سخن نقطه ضعفى بگيرد و با شدت هرچه بيشتر با اين اظهارات مخالفت ورزد و آنها را رد كند، و گوينده سخن را محكوم سازد. اما سخن ياد شده بيان واقعيتى بود كه فضاى آن حكومت و كردار بنى اميه آن را - مثل روز - روشن ساخته بود.

اين گونه بود واقعيت اين فرزندان ناپاك جاهليت، كه بر اسلام و مسلمين چيرگى يافتند، و آن گونه عمل مى‏كردند. نمونه‏اى ديگر وليدبن يزيد بن عبدالملك مروانى بود، كه به هنگام خلافت‏ خود، قرآن كريم را به تير بست، و خطاب به كتاب الهى گفت: "هنگامى كه نزد خدا رفتى بگو وليد مرا با تير پاره پاره كرد". (22) اين ملحد بي شرم خليفه بود، و اين ماهيت ‏بنى اميه و سلطنت ‏بنى اميه بود؛ و اين بود رفتارشان با دو يادگار هدايت، قرآن و عترت، كه پيامبر اكرم (ص) در ميان امت‏ باقى گذاشته بود، و آن همه درباره آن دو رمزهدايت ‏سفارش كرده بود، و فرموده بود كه ديندارى و رستگارى در پيروى از قرآن و عترت است. آرى، اين اسلام ستيزان حقيقى و جاهليت دوستان واقعى همواره مى‏كوشيدند تا اسمى از اسلام نباشد و ورقى از قرآن نماند و شاخصى از اهل بيت پيامبر (ص)، مورد رجوع كسى قرار نگيرد.

در اينجا توجه به يك گفتگوى كوتاه - وليكن ژرف و آگاهى آفرين - بسيار مناسب است تا نشان دهد كه هدف "حزب اموى" (اين جريان شرك و اشرافيت و تكاثر و سرمايه دارى جاهليت) چه بود، و عاشوراى حسينى چه كرد.

هنگامى كه امام سجاد (ع)، پس از فاجعه كربلا، با خاندان امام حسين (ع) به مدينه بازگشتند، و در آن ‏اندوه بزرگ غرق بودند، روزى يكى از بنى اميه (ابراهيم بن طلحة بن عبيدالله)، از روى سرزنش به آن حضرت گفت: "من الغالب؟ "، يعنى پدرت رفت ‏به كربلا و جنگ كرد و كشته شد، اكنون چه كسى غالب و پيروز گشت؟ (پدر تو و يارانش كشته شدند، پس چه نتيجه‏اى گرفتيد؟) .

امام سجاد (ع) فرمود: "اذا دخل وقت الصلاة، فاذن و اقم، تعرف الغالب." (23) هنگامى كه وقت نماز رسيد، اذان و اقامه بگو، خواهى فهميد چه كسى غالب و پيروز است.

اين پاسخ به فرد سرشناسى از خاندان اموى، به خوبى و روشنى مى‏گويد كه شما بنى اميه مى‏خواستيد اذان نماند، نماز نماند، واشهد ان محمدا رسول الله برافتد؛ و حال ديديد كه چنين نشد، و اذان ماند، و نماز ماند، و دين خدا ماند و ... و شما كمترين موفقيتى به دست نياورديد؛ پس كربلا پيروز است نه دمشق، و حسين (ع) پيروز است نه يزيد، و اسلام پيروز است نه جاهليت.

و اين بخشى بود از كردار دين ستيزانه اينان در طول تاريخ سياه هزار ماه خويش. (24) اكنون به خوبى روشن مى‏شود كه "عاشورا" يعنى چه، و امام حسين (ع) يعنى كه؟ ... در حديث نبوى – چنان كه پيشتر گذشت - رسيده است كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: "حسين منى و انا من حسين." حسين از من است و من از حسينم.

معناى جمله نخست روشن است، حسين از من است ‏يعنى فرزند من و نواده من است. درباره معناى جمله دوم (من از حسينم) گفته‏اند، يعنى بقاى دين من و آيين من به وسيله حسين است؛ و دين اسلام از حسين (ع) قوت مى‏گيرد، و با شهادت او از نابودى مصون مى‏گردد و باقى مى‏ماند. و از اينجاست كه گفته‏اند: دين اسلام، "محمدى الحدوث" و "حسينى البقاء" است، كه اگر شهادت عاشورا - با آن ابعاد ويژه - نبود، در اثر حكومت كسانى مانند يزيد بن معاويه و وليد بن يزيد بن عبدالملك و... - به مرور زمان - اثرى از اسلام و قرآن برجاى نمى‏ماند. حديث مذكور، در مدارك شيعه و سنى آمده است. (25)

درباره اهميت عاشورا كتابها و مقاله‏هاى بسيارى نوشته شده است، از جمله:

- " نهضة الحسين (ع) "، كتابى عميق و زيبا، از علامه مجاهد و مصلح، سيد هبة‏الدين شهرستانى عراقى (م: 1386ق) ؛

- "الكلام حول النهضة الحسينية"، بحثى پرمحتوى، از علامه امينى (م: 1390ق)، "الغدير" ج‏3، ص‏258- 264، نيز بحث "اضرار خلافة مثل يزيد".

- "چرا حسين (ع) قيام كرد؟ "، از استاد محمدتقى شريعتى مزينانى (م: 1366ش) .

3- عاشورا، يك "ايست ‏بزرگ".

از سر درد و دريغ مى‏گويم، افسوس كه شيعه بيشتر بر "مصائب عاشورا" گريست، و كمتر در "مسائل عاشورا"انديشيد. شيعه عاشورا را نگاه داشت ليكن درست نشناساند. آفرين بر او كه نگاه داشت، و دريغا از او كه نشناساند. و حتى فرزندان ائمه (ع) و جوانان مومن و غيور شيعه، چه بسيار - در طول تاريخ تا هم امروز - كه پرتوى از عاشورا را در سرزمينها تكرار كردند، در روزهايى عظيم و خدايى، روزهايى كه خون گرم جوانان عرصه‏ها را رنگين كرد، و تلالو آفتابها را لاله وار ساخت، و حضور لاله‏ها را جشن گرفت، و دلها

داغدار گشت و سرها پرشور، و پيكرها زير سنگ سنگين حادثه مجروح، و گونه‏ها با خون افشان دلهاى خونين سرخ، و فضاى شهرها و روستاها خونفشان و بيدار، و جنازه‏هاى خونين سر دستها در حال پرواز، و زمان غرق در هيبت ‏حادثه، و زمين در گامها لرزان و مرعوب، و گورستانها آماده پذيرايى پاره‏اى از پيكرشان در ماهيت تاريخ ادغام گشته، و قله‏ها خاضع در برابر چكادهاى صبر و پايدارى، و چشمها خيره به امواج توفنده شهرها و آباديها، و تاريخ  سرخوش از سرشارى ذات لحظه، و حيات سرمست از بشكوهى مضمون، و روزها سرگرم شمارش نفسهاى آفتاب، و آزادگى نمازگزار در معبد توحيد، و حماسه معتكف در ساحل ايمان، و فرشتگان مجذوب والاييهاى انسان، و دلها - پاسدارى  شرف و ناموس و خاك را - پرستنده ايثار ...

آرى، همه معيارهاى الهى، و معالم ربانى، و تجليهاى قرآنى، و ارزشهاى انسانى، و انفجارهاى وجدانى در سايه "قيام حسينى" پناه جست، و همه ضد معيارها و ضد ارزشها و ضد وجدانها در دربار يزيد و سپاه شام و كوفه ... و زندگيها دو گونه گشت: حسينى و يزيدى، هرچه عدالت است‏ حسينى است و هرچه دور از عدالت، يزيدى. و ركن مهم عدالت، عدالت معيشتى و اقتصادى است، تا انسانها به تمايزهاى قارونى مبتلا نگردند، و سقوط نكنند، توانگر از طغيان، و محروم از حرمان ...

هر قطره‏اى از اقيانوس عاشورا، يك شعور ناب قوى، و يك محتواى ژرف غنى، و يك مكتب آموزنده انسانى، و يك ترتيل خونبارآيات قرآنى، و يك سجده مترنم نورانى، و يك سيال حيات آفرين اخلاقى، و يك حماسه پويا در صيرورتهاى بلند آهنگ بشرى است.

عاشورا، مشرق انوار "توحيد" و "عدل" است، و توحيد و عدل خورشيد روشنگر ارواحند. جهان همواره به دو خورشيد نياز دارد:

خورشيد روشنگر اجسام، و خورشيد روشنگر ارواح، خورشيد تن و خورشيد جان. اگر تنها فضاى تن روشن باشد و فضاى جان تيره و تار ... همين است كه مى‏نگريد ... ظلم و ستم، تفاوت و تبعيض، فساد و فحشا، قتل و كشتار ... و عاشورا وجدان بيدار بشريت است.

در اعماق غفلت قرنها و عصرها ... عاشورا يك "ايست ‏بزرگ" است در برابر سيل بنيان كن جاهليت. يزيد از همه ظلم تاريخ حمايت كرد، و حسين (ع) از همه عدل تاريخ. يزيد مظهر همه ضد ارزشها بود، و حسين (ع) مظهر همه ارزشها. و در يك كارزار عجيب، پرچمدار بزرگ ارزشها با خون خود و فرزندان و برادران و ياران خود، همه ضد ارزشها را محكوم كرد. امضاى سرخ عاشورا بر طومار حيات قرآن ثبت گشت، و جاهليت از نو جان يافته را نابود ساخت، و نگذاشت ‏سفارش ابوسفيان تحقق يابد و تداوم بنى اميه بقاى شعارهاى قرآنى را متزلزل گرداند. عاشورا آرمان پليد شيطانى بنى اميه را از تحققى كارساز براى آنان بازداشت. عاشورا "بعثت" را زنده كرد. عاشورا، براى هميشه، محتواى "غدير" را در معبر اعصار بشريت‏ به فرياد خواند.

و عاشورا يك "ايست ‏بزرگ" است،

- در برابر سيل بنيان كن جاهليت در عصر تمدن ...

- در برابر اين سقوطها و انحطاطها، اين الحادها و ضلالتها، اين ستمها و بيدادها ...

- در برابر اين بشريت فرورفته در تباهى، و اين روزگار سراسر سياهى ...

- در برابر اين ماديت منحط اخلاقى و اين غفلت عميق عاطفى ...

- در برابر انسانهاى سرگردان و بشريت‏ حيران ...

- در برابر زندگيهاى بى محتوى و حماسه‏هاى فراموش گشته ...

- در برابر پذيرش ذلت و بردگى و وداع با عزت و آزادگى ...

بالاترين و والاترين همه مظهرها و جلوه‏ گاهها كه ارزشهاى متعالى، در آنها ظهور و تجلى كرده‏اند و تجلى خواهند كرد، و انسان را به شناخت آن ارزشها و متعهد بودن نسبت ‏به آنها فرا خوانده‏اند و فرا خواهند خواند، اين چهار تجلي گاه سترگند در همه اعصار تاريخ انسان، يعنى: "بعثت"، "غدير"، "عاشورا"، "مهدى"، ...

حاصل بعثت، قرآن كريم است؛ و حاصل غدير، نهج البلاغه؛ و حاصل عاشورا تداوم حيات قرآن و نهج البلاغه، و صحيفه سجاديه، و تعاليم امام باقر (ع) و امام صادق (ع)، و معارف قرآنى خالص حضرت امام رضا (ع) ... و ديگر آثار ائمه طاهرين (ع)؛ و حاصل ظهور مهدى (عج)، گسترش عدالت است در همه جهان، عدالت آفاقى و انفسى.

و عاشورا، نقطه اتصال "بعثت" و "غدير" است ‏به "ظهور مهدى (عج) "، و امام حسين (ع)، تجسم سترگ آدم (ع) است تا خاتم (ص)، در تثبيت ارزشهاى الهى، و تقوم انسانيت انسان، و الهى شدن زمين، و اوست تكرار كننده نزول قرآن، در صيانتى بزرگ - و اوست مفسر "خطب فاطميه"، و فريادگر "نهج البلاغه"، و معلم حماسه و آزادى، و مبشر ظهور عدل مطلق، و اسوه بزرگ زندگى و آزادگى .

فصل سوم: عاشورا و عدالت

1- طرح موضوع عدالت در خطبه عاشورا

هنگامى كه مى‏نگريم در "خطبه عاشورا"، سخن از عدل مى‏رود و از اين كه عدالت از ميان رفته است ... (26) مى‏فهميم كه ما نيز بايد با دفاع از "عدالت" فلسفه عاشورا را زنده نگاه بداريم، و با قيام براى اجراى عدالت از عاشورا دم بزنيم و خود را وارث عاشورا بدانيم.

هنگامى كه مى‏بينيم "حبيب بن مظاهر اسدى" و "سليمان بن صرد خزاعى"، در نامه خود به امام حسين (ع) از آن امام بزرگ مى‏خواهند تا بيايد و با ظلمهاى اقتصادى نيز مبارزه كند، و براى غلبه سرمايه داران بر جامعه اسلامى و سرنوشت جامعه چاره‏اى بينديشد، (27) خوب درك مى‏كنيم كه تكليف مسلمانان حسينى و مومنان عاشورايى چيست، و وظيفه مردمى كه خود را ادامه وجود و استمرار تعهد حبيب بن مظاهرها و سليمان بن صردها مى‏دانند (و بايد هم چنين باشد)، و ذكر و وردشان "يا ليتنا كنا معكم" است، يعنى "اى عاشوراييان! كاش ما هم  با شما بوديم، و در راه يارى حسين شهيد مى‏شديم"، كدام است؟

... و خوب پى مى‏بريم كه آن خون كه در جام خورشيد ريخته است، و فجر و شفق را بر سراسر آباديها و زندگيها مى‏تاباند، تجسم كدام آرمان و تبلور كدام فرياد است. اينهمه و اينهمه، فرياد دفاع از حقيقت و عدالت است كه از حلقوم خونين عاشورا، لحظه به لحظه، چونان تندرهاى ستيغ لرزان، در اعماق زندگيها و ملتها طنين مى‏افكند، و رسالت ‏سترگ عاشوراييان را، هرچه با عظمت تر، منعكس مى‏سازد ...

آرى، مردمى كه اهميت ‏حياتى و دينى و انسانى عدالت را درك نكنند جاهلند. و مردمى كه عدالتخواه نباشند مرده‏اند. و مردمى كه ظلم را منحصر در ظلم سياسى بدانند و از ظلم اقتصادى و معيشتى و فاجعه بزرگ آن - چنانكه بايد - آگاه نباشند، فريب خورده‏اند ... و جامعه عاشورايى هرگز اين چنينها نيست، و نبايد باشد ... زيرا كه جامعه خورشيد جامعه روز است (آگاهى و بيدارى)، نه جامعه شب (جهل و فريب‏خوردگى) .

2- افسوسى بس گران ...

سرانجام، در اينجا، نمى‏توانم از ياد كرد افسوسى بس گران بگذرم. و آن افسوس بس گران اين است كه عاشورا، هنوز هم، چنانكه بايد شناخته باشد شناخته نيست. دوست ‏به گونه‏اى عاشورا را ننمايانده است، و دشمن به گونه‏اى عاشورا را پوشانده است. دوستان و معتقدان بيشتر از هر چيز به بعد عاطفى عاشورا گراييدند، و در راه تحقق بخشيدن به رسالتهاى گران عاشورا كوتاهى كردند. و دشمنان در نشناختن عاشورا، يا كوچك شمردن عظمتهاى آن اصرار ورزيدند، و براى دور نگاه داشتن افكار و اذهان و نسلها و شهرها از آشنايى با عاشورا و هماهنگ شدن با اهداف آن، كوشش بسيار كردند. اگر دوستان هرچه بيشتر به شناساندن ابعاد عجيب و عظيم عاشورا پرداخته بودند، دشمنان توفيق چندانى نمى‏يافتند. خورشيد كه طلوع مى‏كند همه بشريت آن را مى‏بينند، و همه انسانها خورشيد را مى‏شناسند و از عظمت و ارزش آفتاب آگاهند. و مگر عاشورا خورشيد تابيده در آفاق ارزشهاى انسانى و تعاليم روحى بشرى نيست. پس چرا چنان كه بايد، شناخته نيست؟ شب عاشورا، روز بزرگ انسانيت است، و روز عاشورا ملكوت سترگ همه روزهاست ...

افسوس كه گويندگان عاشورا، ذات عاشورا را نگفتند؛ يا كمتر گفتند ...

ذات عاشورا ذات طلوع است: حماسه و رسالت ... و آنان بيشتر از غروب دم زدند: كشته شدن و اسارت ...؟

ذات عاشورا نماز است و عدالت، نه تنها عزادارى و مصيبت. اگر كسى عاشورا را با همه ابعاد آن بشناسد، اصل مصيبت امام‏ حسين (ع) را فراموش مى‏كند، و براى "عاشوراى حسينى" به سوگ مى‏نشيند.

افسوس كه زبان عاشورا، آنسان كه بايد فهميده بشود نشد، و كسان از نزد خويش راى پيام عاشورا واژه ساختند؛ و همان را كه وارثان عاشورا در "زيارت عاشورا" آموخته بودند، يعنى دشمنى با ستمگران (حرب لمن حاربكم) نيز - چنانكه بايد - نياموختند، و چهره‏هاى ستمگران اصلى را نشناختند و نشناساندند - و گاه پنهان داشتند - و افسوس! ...

واژه‏هاى عاشورا، تنها "تشنگى"، "شهادت" و "اسارت" نيست، "نماز" و "عدالت" نيز هست؛ (28) بلكه واژه‏هاى اصلى، همين دوتاست، نماز واژه شب عاشورا است، و عدالت واژه روز عاشورا ... يعنى پيام شب عاشورا نماز است، و پيام روز عاشورا عدالت. و آن سه (تشنگى، شهادت و اسارت)، سكوى پرتاب است، ليكن چنين درك نشد و نمى‏شود، و آن همه زيارتهاى آموزنده در متن آموزشها جاى داده نشد و نمى‏شود، آن زيارت كه مى‏گويد:

"اشهد انك قد امرت بالقسط والعدل و دعوت اليهما، و انك صادق صديق صدقت فيما دعوت اليه."

من گواهى مى‏دهم (يا حسين) كه تو به اجراى قسط و عدل فرمان دادى، و جامعه اسلامى را به قسط و عدل فراخواندى. و تو راستگويى و صديقى (ولى راستين خدايى)، و به هر چه فراخواندى صادقانه  فراخواندى... (29)

3- نجوا با عاشورا و سخنى در ابعاد ...

و اكنون - با بارى بس گران و طاقت ‏سوز، ازاندوهان و تجربه‏ها و چگونگى رويدادها... - دوست دارم با "عاشورا" نجوا كنم، و در معبر جليل اين حضور عظيم، سر بر آستان لحظه‏هاى صيرورتهاى متعالى نهم، و فيضان آيات عدل را در اين منشور خونين لمس كنم، و دردهاى تراكم يافته در استخوان انسان محروم و مظلوم را، و مظلوميت تعاليم مغفول و مكتوم را، با فرياد باز گويم، و همه بيدادهايى را كه بر ستمديدگان رفته است و مى‏رود - دوباره - در گوش "عاشورا" زمزمه كنم، و خون دلى را كه بر گونه‏هاى انسان بى‏پناه روان است ‏بر " لوح عاشورا" بنگارم ... و لحظه‏هايى در جاذبه اين حضور شگرف انسانيت محو گردم:

عاشورا حضور شگرف انسانيت است، در هر جا و هر روز ...

عاشورا مائده بزرگ روح انسان است، در تداوم اعصار ...

عاشورا محتواى راستين زمان است، در ملكوت زمين ...

عاشورا ضربان قلب خورشيد است، در سينه خاك ...

عاشورا صيرورت روح كلى است، در تكاپوى پرشكوه تكليف ...

عاشورا تجسم اعلاى وجدان بزرگ است، در دادگاه روزگار ...

عاشورا ذات متعالى ارزش است، در مقايسها، هر مقياس ...

عاشورا عظمت ‏سرشارى لحظه‏هاست، در فوران بزرگ سپيده ...

عاشورا حضور نور است، در سيطره بى امان ظلمت ...

عاشورا صلابت ‏شجاعت انسان است، در تجليگاه ايمان ...

عاشورا جارى سيال مناجات است، در محراب حماسه ...

عاشورا طواف خون است، در احرام فرياد ...

عاشورا تجلى كعبه است، در ميقات خون ...

عاشورا بلوغ روز است، در استلام آفتاب ...

عاشورا شفق خونبار است، در فجر آگاهى ...

عاشورا روح توفانگر عدالت است، در كالبد آفاق ...

عاشورا بارش خونين لحظه هاست، بر ارواح خروشان ...

عاشورا نقش بيدار گذرها و رهگذرهاست، در كارون دراز آهنگ زندگيها و عبورها ...

عاشورا نجواى بزرگ صخره هاست، در دشتها و هامونها ...

عاشورا بازخوان تورات و انجيل و زبور است، در معبد اقدام ...

عاشورا ترتيل آيات قرآن است، در الواح ابديت ...

عاشورا دژ نگهبانى تعاليم وحى است، در آفاق زمانها ...

عاشورا خون خداست، جارى در رگهاست تنزيل ...

عاشورا اعلان "ان الله يامر بالعدل" است، و پشتوانه "ليقوم الناس بالقسط" ...

عاشورا حنجره خونين كوه "حرا"ست، در ستيغ ابلاغ ...

عاشورا درگيرى دوباره محمد (ص) است، با جاهليت‏ بنى اميه و شرك قريش... (30)

عاشورا تجديد مطلع رجزهاى "بدر" است و "حنين" ...